یه آهنگساز خوب کشور یه چیز عجیبی برام تعریف کرد! به خاطر فضای بد موسیقی چون متاهل بود و یه پسر بچه داشت مجبور شد موسیقی رو ول کنه و دست به کارای عجیب بزنه .

مث پخش مواد غذایی ، کار تو بنگاه مسکن ، پیک موتوری برا پیتزا فروشی و... یه روز بهش یه آدرسی دادن وقتی رفت به آدرس دید وای خونه خواننده ایه که براش آلبوم ساخته مجبور شد در بزنه ولی شانس آورد برادر اون خواننده اومد و آهنگساز کلاه کاسکت از سرش در نیاورد!
چند روز بعد برای یه شرکت غذا برد وقتی وارد شرکت شد یه دختر خانومی جلو پاش بلند شد گفت : استاد سلام ...
دختر چند وقتی شاگرد کلاس گیتارش بود و اون با چند پیتزا در دست مونده بود چی بگه ...
چند روز پیش با یکی از دوستان که ماشین داشت رفته بودم نمایشگاه کتاب، ما مستقیم رفتیم تو پارکینگ نمایشگاه . اول باید بگم واقعا همه چی خیلی منظم بود ، همه ماشین ها سرجاشون پارک شده بودن و برا پارک ماشین یه مبلغ ناچیز می گرفتن !
تو شلوغی اونجا دیدم جمعی از بازدید کنندگان از نمایشگاه در گوشه ای از پارکینگ جمع شدن و انگار معرکه ی پهلوانی رو تماشا می کنن . از مار بازی خوشم میاد برا همین به دوستم گفتم بریم ببینیم چه خبره .
وقتی به جمع رسیدیم در عین ناباوری دیدم خر ملانصرالدین خیلی شکسته و غصه دار به یه درخت خشک بسته شده و خونواده ها و بچه هاشون دارن تماشاش می کنن .

پدری خیلی هوشمندانه می گفت : ببین پسرم این حیوون خره همون که توی تلویزیون دیده بودی و ...
رفتم جلو انگار یکی از دوستای با وفای خودم رو دیده بودم داد زدم : سلام خر !
اون تا منو دید با شادی گفت: تو اینجا چی کار می کنی ؟ سلام می بینی مردم خر ندیده آرامش و آسایش رو ازم گرفتن ؟
گفتم : ملا نصرالدین کجاست ؟
با افسوس گفت : رفته تو نمایشگاه منو راه ندادن هر چی ملا گفت خر من با خرای دیگه فرق می کنه قبول نکردن می خواستم چند تا کتاب تهیه کنم .
دیگرون وقتی دیدن من دارم با خر ملا نصرالدین حرف می زنم با تعجب نگاه می کردن .
گفتم : حالا چرا اینجا بسته شدی ؟
گفت : گفتن چون خر یه وسیله نقلیه ست باید تو پارکینگ پارک کنین . برا همین ملا منو به این درخت خشک بست و رفت . نمی دونم چرا دزدگیرم کار نمی کنه . اگه ملا بدونه دارن اذیتم می کنن فوری خودش رو می رسوند . این مردم فهیم کتاب خون به زور به من پفک ، چیپس و پیتزا می دن ! واقعا که .
گفتم : اگه کتابی چیزی می خوای بگو من رفتم برات تهیه کنم .
مغرورانه گفت: نه ملا خودش برام می خره بهش لیست دادم . هیچ معلومه کجایی؟ دیگه تخویل نمی گیری؟ برات میل هم زدم ولی جواب ندادی.
با شرمندگی گفتم : باور کن مدتیه می خوام از خاطرات تو بنویسم ولی نشد .
خر ملا نصرالدین دمی تکون داد و گفت : نه دیگه تو اون آدم سابق نیستی تو هم عوض شدی . یادش بخیر قدیما از ما بیشتر می گفتی و حالا دیگه فراموش شدیم ...
بهش قول دادم در اولین فرصت بازم از خاطراتش بنویسم . وقتی ازش جدا می شدیم سفارش کرد تا ملا نصرالدین رو پیدا کنیم و بگیم زودتر بیاد که بازدید کنندگان خر ندیده با خوراکی شون اونو نکشن ...

یه خبر خیلی بد شنیدم از یه هنرمند خوب کشور
یه هنرمندی رو می شناسم که در اصل تحصیلاتش تو زمینه طراحی صحنه ست و تو خیلی از فیلم ها و سریال ها به عنوان طراحی صحنه و لباس فعالیت کرده و می کنه . تازه بار ها و بارها در فیلم ها و سریال ها به عنوان بازیگر حضور داشت.
تازگی شنیدم این هنرمند گرامی متاسفانه برای گذران زندگی تو تهران بزرگ مسافر کشی می کنه تا بتونه از عهده هزینه های زندگی اش بر بیاد! 
چرا باید بعضی از هنرمندامون شرایط زندگی شون این جوری باشه؟ وقت اون نرسیده با سیاست های خوب و کارشناسانه از قشر هنرمند حمایت واقعی بشه ؟ تو رو خدا دیگه شعار دادن بسه . برازنده یه هنرمنده که بره مسافر کشی؟ نه اینکه مسافر کشی شغل بدیه نه اما کسی که سال ها زحمت کشیده ،کار هنری کرده و حالا به درجه استادی رسیده چرا باید با اون همه تجربه تو خیابونا مسافر جابجا کنه؟
آقای وزیر ارشاد و جناب مهندس ضرغامی ،حتما به اطلاع تون رسوندن دیگه؟!
یه هنرمند خیلی خیلی با کلاس و مشهور که چندین نقش مذهبی هم تو فیلم و سریال هاش بازی کرده ، تو ایام عید رفته بود به یکی از این شبکه های تلویزیون، قرار بود تهیه کننده دومیلیون ناقابل خدمت شون تقدیم کنه!
تعجب نداره خب ، همه کسایی که تو برنامه های تلویزونی میان بابت حضورشون پول می گیرن مگه نمی بینین همش دارن از همه تعریف می کنن ؟!
خلاصه برنامه که تموم می شه هنرمند گرامی با دریافت چک سوار ماشین می شن تا تشریف ببرن بعد یه نگاه به مبلغ چک می کنن و ...
تماس می گیرن با کسی که باهاش هماهنگی کرده تا بره سر برنامه، داد و هوار که قرار بود دو میلیون باشه چرا 500 تومنش کمه ؟
اون قدر شدید و افتضاح داد و هوار می کنه که مجبور می شن 500 تومن بقیه شو تقدیمش کنن!
بعد همین هنرمند جلو دوربین از دنیای معرفت ، محبت و دوستی و... حرف می زنه !
چقدر ما آدما بد شدیم !

بهار
باران
و این همه پنجره های بسته؟
از امروز 14 فروردین همه فعالیت های امسال شروع شده . بچه های مدرسه ای به مدرسه رفتن، دانشجویان به دانشگاه و کارمندا سر کارشون و ... البته بیکاران گرامی هم همچنان تا لنگ ظهر در خواب نازتشریف دارن!
امیدوارم سال 91 سال خوبی برا همه ملت ایران باشه. سال دوستی ها و موفقیت ها، سال صلح جهانی و ...
آرزو می کنم همه دوستان خوب من ، سالی سرشار از امید و پیروزی رو در پیش داشته باشن ...

بیا بهار بیا!
بگذار صدای قدم های تو،
خواب زمستانی رویاهایم را
آشفته کند!

می بینی من چقدر شادم؟ نگاه کن به دستام دارم، همه هوای اطرافم رو لای پنجه هام می گیرم و محکم فشارشون می دم تا دردشون بگیره! آخ و اوخ شون که در اومد یه نفس عمیق می کشم...
یه نفس خیلی عمیق تا هوا به همه سلول های مغزم و به همه گلبول های خونم برسه. دلم می خواد همه سلول های وجودم برام هورا بکشن.
چقدر خوبه که اکسیژن به اندازه کافی داشته باشی تا نفس بکشی، تا فکر کنی، تا بتونی راه بری و خوب باشی. خوش به حال من که حالا احساس خوبی دارم. به قول سهراب:" من چه سبزم امروز"
هی نگران شونه های لرزون من نباش، اشکام که تموم بشه، آروم می شه...
هر موجودی تو دنیا یه دنیای خاص برا خودش داره، تو خونه مون دو تا همستر داریم. بچه ها نمی دونین چه بازی می کنن، وقتی با نوک قطره چکون بهشون شیر می دیم با انگشتای کوچولوش سر قطره چکون رو می گیرن و تند تند شیر می خورن .
خیلی تماشایی هستن حتما عکس شون رو براتون می ذارم. تو قفس چرخ و فلک دارن شبا چه سر و صدایی می کنن...
واقعا هر موجود خدا برا خودش دوست داشتنیه. همستر ما بزرگ نیست ولی اگه بزرگ بشن این جوری می شن:


