با دوست جهان من قشنگ است
بی دوست دلم همیشه تنگ است
سلام دوستای خوب من ، بازم هشتم بهمن رسید و شما خوبان ثابت کردین که چقدر با معرفت هستین . دم همه تون گرم و دست تون درد نکنه . واقعا منو پیش خودم سرفراز کردین با این همه مهربونی تون .
هشتم بهمن امسال هم رسید و من یه سال دیگه بزرگتر شدم نمی دونم تا سال بعد بازم زنده هستم و بازم می تونم اینجا براتون بنویسم یا نه . اگه من نبودم امیدوارم شما حالا حالاها سلامت و تندرست باشین و به همه آرزوهاتون برسین .
بازم از همه تون ممنوم ...



تو کنار منی ، همین جا ، پشت همین ماشین های تک سرنشین غمگین، وقتی در پیاده روهای شلوغ میدان انقلاب خودم را گم می کنم، میان دوستانی که تو را تنها در دقایق شادی دوست دارند!
تو حتی وقتی در آینه به خویش دشنام می دهم کنارم هستی و لبخند توهمه وجودم را دچار تردید می کند! نمی شود که این همه دلیل برای گریه داشته باشم و هی بخندم و بگویم :" من چه سبزم امروز" !
دیروز وقتی دستان دخترک فال فروش میدان ولی عصر را پس زدم و بی اعتنا گذشتم هم کنار بودی و چنان با سوال نگاهم کردی که سراسیمه برگشتم و فالی خریدم نوشته بود: " دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت / دایما یک سان نباشد حال دوران غم مخور"
نمی دانم چرا حافظ هم حرف تو را می زند!
نمی دانم چرا باید من تابوت همه روزهای گذشته ام رابه شانه بکشم ودر سوگ روزهای باکره ام گریه کنم و امروزم را به بی خیالی خوش خیالی هایم سپری کنم؟!
وقتی تو بامنی ، نباید هیچ طوفانی شاخه های آرزوهایم را بشکند آه ای عزیز من ، مهربان من ، نگذار بی محابا از خویش و از تو دور شوم . تو همه ی دلیل داشته هایم هستی ، دستان خسته ام را در دستانت بفشار، به چشمانم خیره شو، در من طلوع کن تا همه دردهای باستانی ام غروب کند !
اینم شعری که قرا بود تو آپ قبلی بنویسم :
تو بی بهارترین خزان زده ی این سامانی
که زمستان نیز
برای روزهای تو
برف گریه نمی کند!
امروز می خواستم با یه شعر وبلاگم رو آپ کنم ولی قبلش رفتم به چند تا وبلاگ سر زدم و یهو دوست داشتم داستان کوتاه بنویسم و این داستان کوتاه رو نوشتم :

- (با حس خوب )سلام عزیزم خوبی؟ صبح بخیر، امیدوارم روز خوبی داشته باشی .
- سلام تو هم !
- آسمون دلت آفتابیه ؟
- هی
- (با هیجان )امروز حالت بهتره نه؟
-نه!
- چی شده ؟
- نمی دونم !
- نمی دونی ؟
- نه !
- مگه می شه آدم حالش بد باشه و خودش ندونه چرا؟
- خب نمی دونم !
- کمکی از من بر نمی آد؟
- نه
-می خوای بریم سینما ؟
- نه !
- بریم یه نمایشگاه نقاشی خیلی خوبه ها .
- نه حوصله ندارم!
- بریم قدم بزنیم ؟
- کی؟ کجا ؟
- هر وقت تو بگی هر جا تو بخوای .
- نه نمی تونم !
- خب بیام هدیه مو ازت بگیرم ؟ هدیه ای که از سفر برام آوردی ؟
- باشه فردا بیا !
- آخ جوون ، چه ساعتی ؟
- صبح بیا ساعت 9
- باشه حتما میام ،خوبه بعد از مدت ها می بینمت دلم برات یه ذره شده .
صبح فردا ساعت 8
- سلام عزیزم صبح بخیر خوشحالم امروز می بینمت !
- سلام منم
- فقط اگه یه نیم ساعت دیر تر اومدم نگران نشو شاید یه نمه دیر تر بهت برسم .
- می دونی می خواستم بگم نیا!
- چرا ؟
- خب حوصله ندارم!
- به خاطر اینکه گفتم شاید دیر بیام ؟
- نه اصلا حوصله ندارم !
- واقعا؟
- آره !
- باشه پس مزاحم تو نمی شم ! هر وقت حوصله داشتی بگو بیام ببینمت .
- باشه.
- دوستت دارم عزیزم، امیدوارم باورم داشته باشی.
- منم!
سال قبل تقریبا تو همین روزا بود که من مجله جوانان رو برا همیشه بوسیدم و با همه بچه های صفحه معلوم خدا حافظی کردم . مجله ای که توش شش سال با بچه های ایران حرف زدم . نامه هاشون رو خوندم و بهشون جواب دادم ، یادش بخیر ...
حالا تعدادی از اون دخترا و پسرا ازدواج کردن و رفتن سراغ زندگی شون و مجله جوانان و معلوم براشون یه خاطره تاریک شده از دوران جوانی . یا خیلی ها تو کشاکش مشکلات زندگی، اون روزا رو فراموش کردن .
اما هستن یه چند نفری که با همه سختی های روزگار یادشون نرفته و گاهی با سلامی و پیغامی دل منو شاد می کنن . برا همه بچه های صفحه معلوم دعا کردم و می کنم، امیدوارم هر جا هستن سبز باشن و تو زندگی شون موفق.

یه ماه پیش پیامکی برام رسید که هر بار بهش فکر می کنم حس خوبی پیدا می کنم. لطیفه بود، اما خیلی تصویری و قشنگ.
بذار براتون بگم :
یه روز یه آقایی می خواست بره مشهد، سوار قطار می شه . تو کوپه که می شینه به نفری که روبه روش نشسته می گه: ببخشین شما انشاا... دارین از مشهد بر می گردین دیگه ؟ 


شاید خیلی ها براشون عادی جلوه کنه ولی من دوستش دارم باید تصویری تو ذهن تون تجسم کنین . خیلی قشنگه ...

چه اندوهناک است
سرنوشت پرنده ای که
در اولین پرواز
آشیانه اش را گم کرده باشد!

بازهم عاشورا آمد و برای شهادت امام حسین (ع) اندوهناک شدیم و گریستیم . اما بازهم در جهان اندیشه های یزیدی،اندیشه های حسینی را در دشت های بلا ، تشنه و غریبانه مورد هجوم قرار می دهد...
هنوز هم جهان سرشار از سواران کوفه است !
ببخشین حتما از بس مطلب خرس ها رو دیدین اعصاب تون داغون شد نه ؟ معذرت می خوام دوست داشتم تو این روزای بارونی بیام براتون شعر تازه بنویسم اما افسوس شعر این روزا سراغی از من نگرفت !
شاید حالا بتونم به سلول های خاکستری ام فشار بیارم و یه چیزی بگم ... اجازه ...
چقدر خوب است
ابرهای پاییزی هستند
و گرنه
دل کویر بی گریه می مرد!

خب این شد، تقدیم به دل های مهربون شما...

تو خبر ها شنیده بودین یه مرد شکارچی و متاسفانه ایرانی به طرز وحشتناکی مادر و دو تا بچه خرس رو کشته ؟ فیلمش تو نت هست . منچون دل ندارم نگاه کنم فیلم رو ندیدم اما می دونم به طرز وحشیانه ای اونا رو کشته...
تو روزنامه اطلاعت خوندم : " هنگامی این شکارچی بازداشت شده گفته، پاهای یک روباه را میبُرد و با وصل کردن شیلنگ کمپرسور هوا، جانور بیچاره را میترکاند یا با بنزین ریختن بر الاغی، حیوان بیچاره را به آتش میکشد، این پرسش پیش میآید که این انسان به اصطلاح تحصیلکرده و فرهنگی در کلاس درس به نوجوانان خام و تشنه دانستن، چه میآموزد؟ "
این آدم معلم یه مدرسه هم هست ! واقعا اون به بچه های مدرسه چی درس می ده ؟ یه آدم چقدر می تونه وحشیانه شکار کنه ؟ اگه یه کرگ می ره شکار برا سیر کردن شکم خودش می ره برا تفریح شکار نمی کنه .
این آدم مادر توله خرس ها جلو چشاشون کشت و بعدش جفت شون رو به طرز فجیعی کشت . می گن شکم شون رو پاره کرد اونم زنده زنده و توله خرس ها ناله می کردن و ...

تو این عکس یکی از توله خرس ها با شکم پاره پاره پیش مادرش می ره و ازش انتظار کمک داره اون نمی دونه مادرش قبلا کشته شده ؟!...
یه انسان چقدر می تونه سنگدل باشه ؟
به این آمار توجه کنین : "ایران با داشتن عنوان نخست کشورهای جهان در زمینه تخریب جنگلها، عنـــوان دومین کشور دنیا به لحاظ فرسایش خاک، نخستین کشور در بیابـــانزایی و رتبه 132 در میان 142 کشـــور جهان در شاخص پایداری محیط زیست، موقعیت خوبی در این زمینه ندارد. "
دوست داشتن طبیعت و موجوداتی که خدا آفرید ، یه جور عبادت کردنه . داریم کاری می کنیم تا چند سال دیگه بچه هامون بیشتر حیوونات رو تو مجلات و تلویزیون تماشا کنن . ما خودمون داریم سرزمین مون رو با دستای خودمون نابود می کنیم !
به گزارش سایت " انجمن حمایت از حیوانات " فرد دستیگر شده مرگ خرس ها چنین خصوصیاتی دارد :
"
