امروز يه شعر رو تو حال وهواي خاصي گفتم ، اصلا واسه خودش اومد ! بچه هايي كه اهل شعر و شاعري ان مي دونن موقع سرودن شعر گاهي وقتا سلول  هاي خاكستري بد جوري هنگ مي كنن ، اما اين شعر خيلي راحت خودش از يه جا هاي دوري كه نمی دونم كجاست  اومد و منم ريختم تو حصار كاغذ  ...

 

 

           تو و بهار

 

بهار با بهانه ي حضور تو،

از پشت چپرهاي زمستان آمد

و تو آخرين گلي بودي

كه در گلدان زندگي كاشت

پيش از آنكه با بنفشه ها واطلسي ها،

بدرود بگويد!

از دل دريايي ات پيداست

كه ريشه هاي تو را

با امواج دريا آبياري كردند

و استواري شانه هاي تو

قصه اي ست كه كوه هاي پير

براي تپه هاي جوان باز مي گويد!

تو در كجاي روزها و ساعت ها بودي

وقتي من عابر پس كوچه هاي تنهايي بودم ؟

پنجره هاي دلت ،

به سوي كدام خيابان خوشبخت،

گشوده مي شد ؟

وقتي تو مي آيي ،

بهار با خيالي آسوده

از پرچين ميخك هاي عاشق مي گذرد !

 

 

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸٥ توسط معلوم هنر دوست