حكايت منو ملانصرالدين

 

يه روز ملانصرالدين با خرش رفت وسط رودخونه ...

اين  جمله رو خودم ساختم و سالهاست كه واسه دوستان و فاميل به جاي  يه جوك جديد تعريف مي كنم . شايد ديگه اعصاب ندارن اينو بشنون يا بخونن!

 تازگي يه اتفاقي افتاد راستش به يكي از دوستان همين جوري  گفتم : يه روز ملا نصرالدين با خرش رفت وسط رودخونه و گفت : عجب آب سردي !

به دوستم گفتم از اين هفته تو يادداشت هام ملا نصرالدين رو مي آرم  .  بعد يه تصميم بزرگتر گرفتم اينكه شمام نظرتون رو بدين يعني ابتداي جوك يا لطيفه از من ، ادامه اش با شما، موافقين؟ اصلا شايد همين رو مسابقه گذاشتم و با نظر بچه ها  سه تا  لطيفه رو انتخاب كرديم و يه هورا براشون كشيديم ، نظرتون چيه؟

حسم مي گه حتما استقبا ل مي كنين ، پس از همين حالا شروع كنين نظر بدين تا نظراتون رو توي وبلاگ بذارم .

يه روز ملانصرالدين با خرش رفت وسط رودخونه ...

   حالا  اجازه هست منم شركت كنم؟

 يه روز ملانصرالدين با خرش  رفت وسط رودخونه و زود برگشت و گفت : بابا ولم كن ديگه عجب گرفتاري شديم از دست اين معلوم نا معلوم !

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٥ توسط معلوم هنر دوست