بعد از شش سال و سه هفته ، که به عنوان معلوم هنر دوست در خدمت خوانندگان مجله جوانان امروز بودم ، بالاخره تصمیم به خدا حافظی گرفتم و این اتفاق افتاد !  البته فعلا وبلاگم رو دارم تا بعد ... مطلبی رو که در آخرین حضور معلوم  در مجله  نوشتم رو اینجا می ذارم تا دوستانی که حالا مجله نمی  خرن هم بخونن ....

چرا خداحافظی؟

گاهی وقتا آدم برا اینکه حرف بزرگی به کسی بزنه، کلی مقدمه‌چینی می‌کنه و بعد حرف اصلی‌اش رو می‌زنه. من همیشه این جوری بودم. اول قدری مقدمه‌چینی می‌کردم بعد حرف اصلی‌ام رو می‌گفتم. اما چند وقتی شده که اول حرف اصلی رو می‌زنم بعد در موردش توضیح می‌دم.  اینم یه سبک حرف زدن یا نوشتنه دیگه.این هفته، آخرین هفته حضور معلوم هنردوست تو مجله‌ست و من برا همیشه ازمجله می‌رم!

این حرف اصلی‌ام بود، حالا ادامه‌اش رو براتون توضیح می‌دم.

من از سال 83 یعنی درست 16 آذر سال 83 صفحه معلوم رو شروع کردم. حالا شده شش سال و سه هفته، این مدت برا ادامه دو صفحه در یه نشریه خیلی زیاده. تو دنیای مطبوعات خودم صفحه و ستونی رو این جوری ندیدم. البته این فرق می‌کنه با صفحه‌ای مثل گفتگوی ورزشی یا هنری. اینکه یه نفر شش سال یادداشت بنویسه با اونا فرق می‌کنه .جالبه حتی به مجهول هم پیشنهاد دادم که با هم خداحافظی کنیم دیگه بسه و ... اما مجهول قبول نکرد و گفت من با روال جدید مشکلی ندارم!

آخه یکی از دلایلم برا رفتن روال جدید صفحه بود! من خودم احترام زیادی برا کسایی که نامه می‌نویسن و به پست می‌رن و برا مجله می‌فرستن قائلم. پیامک‌ها رو در هر حال و در همه شرایط می‌شه ارسال کرد. از روزی که پیامک وارد مجله شد، نامه‌ها کم شد. حتی نامه‌های صفحه منم کم شد و پیامک رو مثل نامه دوست ندارم ...


 

البته فکر نکنین من توانایی این رو ندارم تحولاتی تو صفحه‌ام ایجاد کنم، نه، اون قدر توانایی دارم که بتونم دو صفحه‌ام رو خیلی خوب اداره کنم. کاری که در این شش سال با تمام فراز و فرودها تقریباً خوب (با توجه به نظرات شما) انجام دادم.

خواهش می‌کنم تصور نکنین کم آوردم، خسته شدم، از لحاظ مالی راضی نبودم و ... از این دلایل عجیب و غریب برا خداحافظی‌ام نیارین که شما رو نمی‌بخشم.

دو سال پیش هم می‌خواستم برم گفتم، دلم نمی‌خواد تکراری بشم، دوست دارم همیشه حتی توی دوستی‌ها هم تازه باشم. امروز دیگه حس می‌کنم اون اتفاق برا خیلی از مخاطبای صفحه نمی‌‌افته. البته برا بچه‌های جدیدی که خواننده مجله می‌شن، پر از تازگی و طراوت هستم.

اما برا خیلی‌ها دیگه تکراری شدم، ‌اگرم تغییراتی در صفحه‌ام بدم، خودم رو نمی‌تونم عوض کنم. من این جوری فکر می‌کنم، احساسات و عواطفم این جوریه. اینارو که نمی‌تونم تغییر بدم، تو این شرایطی که تقریباً جایگاهی پیش شما دارم، می‌رم تا توی ذهن‌تون بمونم.

این بار که تصمیم به رفتن گرفتم، (از بهار امسال) برا اینکه اتفاق دو سال پیش نیفته اول با مدیرمسؤول مجله (مهندس رفیع) هماهنگ کردم بعد با سردبیر(آقای سهرابی) تا دوباره اون اتفاق دو سال پیش نیفته و یه هفته بعداز خداحافظی دوباره مجبور بشم برگردم! اگه قبلاً هم چیزی نگفتم هم دلیل داشتم. دو سال پیش وقتی دوباره برگشتم و صفحه ادامه پیدا کرد، بعضی از بچه‌ها برام نوشتن: همه اینا فیلم تو بود تا بچه‌ها ازت خواهش کنن، تا خودت رو لوس کنی و از این جور حرفا...

همون موقع تو مجله نوشتم که اگه دفعه بعد بخوام از مجله خداحافظی کنم، دیگه هیچ خبری نمی‌دم!

این شد که این بار بدون هیچ مقدمه‌ای خداحافظی کردم. البته اگه گفتم که برام نامه و پیامک نفرستین، به خاطر این بود که می‌خواستم خداحافظی کنم و یه جورایی بهتون کلک زدم!

اما خیلی‌ها انگار نه انگار، هم برام نامه دادن و هم پیامک زدن. تا جایی که می‌تونستم همه‌شو جواب دادم. دیگه هرچی به نام معلوم به دفتر مجله بفرستین، به دست من نمی‌رسه چون دیگه من نیستم تا بگیرم.

 

اگر بار گران بودیم رفتیم!

چقدر این بیت شعر قشنگه: «اگر بار گران بودیم رفتیم/ اگر نامهربان بودیم رفتیم» تو این شش سال و سه هفته، خیلی اتفاقات جورواجوری برام افتاد، با نوشته‌هاتون گریه کردم و خندیدم. تو شادیها و غصه‌هاتون حضور داشتم، برام  خیلی سخته بخوام ازتون خداحافظی کنم ولی خب بالاخره هر اومدنی رو رفتنی‌ هست. هر وقت اسم شهری رو می‌شنوم یاد دوستایی می‌افتم که از اون شهر برام نامه می‌دادن. از چهار گوشه این سرزمین کهن، برام نامه رسیده و یه نفر رو می‌شناسم.

افتخار می‌کنم تو این سالها دوست شما بودم، برا بعضی‌ها بهترین دوست بودم، خیلی‌ها همیشه برام دعا کردن و می‌کنن. باور کنین من به پشتیبانی دعاهای شما گاهی از خدا چیزهایی خواستم و به من داده!

اگه چیزایی بنویسم شاید بعضی‌ها فکر می‌کنن دارم نوشابه وا می‌کنم بی‌خیال می‌شم، اما باور دارم با دعاهای شما، خداوند بزرگ تو مشکلات خیلی هوامو داره. این رو مدیون شما خوبان هستم. منم طبق روال سابق و عهدی که با هم بستیم همیشه ساعت 22 شبای جمعه به یادتون هستم و براتون دعا می‌کنم.

حالا که دارم این سطور رو می‌نویسم، تک اسامی و نامه‌هاتون از ذهنم می‌گذره. راستی می‌دونین گاهی فکر می‌کردم بهتره موقع خداحافظی خودم رو لو بدم تا بدونین من کی بودم. اما بعد گفتم اصلاً نباید این جوری بشه، بذار شما هرجور منو تصور کردین همون باشم، من حق ندارم ذهنیت شما رو در مورد خودم داغون کنم. شاید در آینده متوجه بشین چون اگه وارد کارای هنری بشم، حتماً فیلمنامه‌ای از معلوم هنردوست می‌نویسم!

تو این لحظات آخر که می‌خوام برم، انگاری بعضی از اون چیزایی رو که تو ذهنم داشتم و می‌خواستم بنویسم رو فراموش کردم! آها! بذار اینم بگم، تو این شش سال و سه هفته، اگه به کسی بدی کردم، با نوشته‌ام دل کسی رو رنجوندم و یا به هر دلیلی ازم دلخور شده، ازش معذرت خواهی می‌کنم، منو ببخشین.

تموم کسایی که به هر ترتیبی منو سرکار گذاشتن یا احیاناً خودشون فکر می‌کنن به من بدی کردن رو می‌بخشم. من آدمی نیستم که از کسی کینه‌ای به دل بگیرم، برا همین دلم رو از همه صاف می‌کنم و می‌بخشمشون.

فقط توی ذهنم از همه شما، چیزی جز خوبی نمونده... خب دوستان خوب من، همه شما رو به خدای بزرگ می‌سپارم، امیدوارم تو زندگی‌تون به تموم آرزوهاتون برسین و همیشه سبز باشین.

تلاش کنیم تو زندگی قبل از هر کاری اول انسان باشیم بعد هر کس و هر شخصی که دوست داریم بشیم.

این دو بیت رو دو سال پیش موقع خداحافظی سروده بودم ، دوست دارم آخر نوشته‌ام  بیارم:

درین فصل خزانی و غم‌انگیز

که باد و برگ‌ها با هم گلاویز

دلم با یادتان فصل بهار است

اگرچه فصل من پاییز پاییز

  

بگذارتاکه باتو خداحافظی کنم 

  شبنم - اردبیل

 

یک سلام از جنس باران جنس شبنم می کنم . آن زمان که آمدی زبان قلم قاصر بود از وصف شوق آمدنت... وحال که بازسفر بر بسته ای وعزم رفتن ،  زبان قلم لال مانده ومبهوت وخیره به نقطه ای که در آن تنها اشک را می توان دید وحس کرد... به راستی که تورا نوشتن در ذهن اندک من نگنجید ونخواهد گنجید......پس بگذار به یک غزل ناقابل بسنده کنم که مرا برای از تو گفتن همین در توان است  :

چشمم که مانده بود به در ...سبز ... بی صدا / ازجاده های عشق رسیدی دوباره تا....  / پروانه ها به خانه ی ما هم سفر کنند /  تاپرشود ز عطر وجودت تن هوا  /  آری تو آمدی که جهان سبزتر شود  / هم رنگ لحظه های نجابت ... پر از وفا  /  تو آمدی که دست خدا را گره زنی  / بردست های ساده وبی ادعای ما  / باتو چقدر ساده رسیدیم تا امید  /  باتو چقدر ساده رسیدیم تا خدا  / همراه لحظه های پر از گریه ام شدی  / همراز حرفهای من واشک بچه ها  /  اما چقدر زود زمان دیر می شود  / اما چقدر زود....نرو...خوب من چرا؟  / از تو چگونه ساده خداحافظی کنم؟  /  آری چگونه دل بکنم ساده از شما؟  / خودرابه چشم خیس غزل ها نشان بده  /  تنها دلیل قافیه نزدیک تر بیا  / بگذار تاکه بوسه زند بر دودست تو  / ابیات شعرهای من واستعاره ها  /  بگذارتاکه باتو خداحافظی کنم  /  اشکم امان نمی دهد اما...خدا..خ...د...ا  / حالا که می روی کمی آهسته تر عزیز / بگذار تاکه خوب ببینم تورا....تورا

 

زمستان

 

نازنین – آباده

 

زمستان در راه است /  و پاییز آهسته از نیمدری های چوبی می گریزد /  زمستان آمده است و پاییز که از سر شاخه ها می گذرد /  بی بهانه تمام می شوی / خیلی راحت! / انگار سالهاست نیستی / یا از ابتدا اصلا نبودی / وقتی حوا هم هوا نبود! /  ماهی ها عاشق می شدند / و دریاچه تنها یک خیال بود / ماهی ها می مردند / و دریاچه / شاید دریا می شد ! / من  زندگی ام را این گونه بی تو آغاز کردم / در چشم های خوشرنگت / زاده شدم / اوج گرفتم / و زندگی شبیه دوستت دارم ماهی ها / به حوض نقاشی / در چشم های پاک تو عجیب پیدا بود / زمستان از دریچه ی اتاق بالا می رفت /  وزندگی جریان داشت / وقتی نبودی یا بودی و دیده نمی شدی / یعنی من نمی دیدمت و تو که آرام زمستان را در آغوش می گرفتی / من ندیده بودمت از همان ابتدا / ... /  مادر بزرگ قصه می گفت /  و نقطه می گذاشت / نه شبیه  سه نقطه های بی خیال /  حتی بی شبیه به موازی هایی که نه خیال رسیدن داشتند  / نه نرسیدن! / تو پلک می زدی و از ابتدا / می خواستم بهانه هایم سیاه باشند / و بی خط / این بار من نقطه می گذاشتم / این بار من بغض می کردم / این بار /  تو بی شبیه ترین بودی /  به نوشته های من! / می خواستم دنیای زیبای تو را تصور کنم / چشم هایم را که می بندم / ... / سه نقطه می گذارم / تبریک می گویم / هیچ کس تا به حال / در ذهنم دنیایی به زیبایی دنیای تو نداشته / و سه نقطه! / ستاره در اوج تاریکی ستاره است!

 

صفحه ات رو می خوندم تا ازت سوتی پیدا کنم !

کرکس کچل - فارس

 

نمی دونم بگم معلوم جونم سلام ، یا بگم گلم سلام ،  یا بگم عزیزم سلام ؟!  آخه هر سه تاش هستی.

پس می گم گلم،عزیزم،معلومم سلام . خوبی؟ دلم می خواد نامه ام رو یه جوری بنویسم ،  با همه ی وجودم تا دلم آروم بگیره. آخه این آخرین نامه ست. با اینکه سر نماز هم دعا کردم اما نمی دونم چه جوری بنویسم.

دوست دارم راجع به گذشته ها حرف بزنم.هیچ وقت اولین نامه و اولین جواب  نامه ام رو یادم نمی ره . گمونم 17 اسفند بود ،   بعد از چند ماه مجله رو گرفته بودم  ، ویژه نامه نوروز بود. من عاشق صفحه مجهول بودم.وقتی دیدم یه رقیب برای  مجهول پیدا شده اینقدر عصبانی شدم که نگو...همون موقع یه نامه تند و تیز نوشتم برات و گفتم می دونم مردی  اما بعد  بر اساس شخصیتت که خیلی مهربون و با احساس بودی گفتم  خانومی . حدودا 24 و یا 25 ساله . الهی...الهی..الهی... دلم برای اون لحظه ها  داره ضعف می ره.

 ایام عید رفته بودم خونه آقاجونم اینا ،  داشتم آش نذری رو هم می زدم و برای مجهول دعا می کردم. (هنوز اون موقع ازت بدم می اومد !)داشتم به این فکر می کردم که با چه اسمی برات نامه بنویسم ؟ دایی ابوالفضلم هم  کنارم وایساده بود.اونم  مث من تنها مجله ای که می خوند مجله جوانان بود.بهش گفتم نمی دونم با چه اسمی برای معلوم نامه بنویسم ؟  کلی اسم گفت اما هیچ کدوم به دلم ننشست.تا اینکه گفت : "کرکس کچل ! "  اسمش چندش آور بود  اما خلاقانه ، برای همین خیلی به دلم نشست. هفتم یا هشتم فروردین بود که  همراه زینب رفتم نامه رو پست کردم. حتی یادمه باجه همیشگی بسته بود و بهم گفتن پست رو دور بزنم و برم از پنجره پشتی نامه رو تحویل بدم.

یادمه عروسی عموم بود و من وسط عروسی همش تو فکر این بودم که جواب نامه ام رو دادی یا نه. اون موقع سوم یا چهارم خرداد بود.

 پنجم تیر ماه رفته بود م کانون نمایشگاه نقاشی.اولین صفحه ای که باز کردم صفحه تو بود ، صفحه 30 مجله. اون موقع مهرت به دلم نشسته بود.اصلا انتظار نداشتم جواب نامه ام رو ببینم ،  وقتی دیدم ازم خواستی اسمم رو عوض کنم بعد با اسم کرکس برات نامه نوشتم گفتی چندش آوره اما بهتر از هیچیه. هر بار آخر جواب نامه ام می گفتی اسمت رو عوض کن یادته؟ خلاصه... کلی ذوق کردم. حتی صفحه و ستونش هم یادمه  ، صفحه 31 ستون اول ...دومین یا سومین  جواب نامه.

تابستون  وقتی رفته بودم خونه آقاجونم اینا رفتم تمام مجله های دایی ام رو ریختم بهم   تا اون چند تا مجله ای رو که نگرفته بودم   پیدا کنم  . منظورم 16 آذر سال 83 به بعد ه... اما نه 16 آذر نبود  ... مجله ها رو که گشتم یادمه یکی از مطالبت در باره سیگار بود. آخرش نوشته بودی نترسین من سیگاری نیستم.برای پیدا کردن جنسیتت  صفحه ات رو سیصد بار می خوندم تا یه  سوتی  ازت پیدا کنم بلکه بفهمم دختری یا پسر..اما هنوز که هنوزه نمی دونم. خودمونیم خیلی زرنگی...

یادمه اون موقع ها  زیاد می رفتی سفر.اما این اواخر زیاد نمی بینم بری سفر. معلوم تو دلم موند که اسمت رو به عنوان کارگردان پشت یه برنامه تلویزیونی ببینم. تو دلم موند بدونم اسمت چیه  ، وقتی اومدم دانشگاه به دوستام راجع به تو گفتم ،  می گفتن تو دیوونه ای که...

اون موقع که من باهات آشنا شدم دو صفحه بهت اختصاص داده بودن و  پر  از جواب نامه .  من سه ماه به سه ماه باید منتظر جواب  نامه هام می موندم.تمام تابستون رو برات نامه نوشتم اونقدر نامه هام زیاد بودن که  گاهی دو تا نامه ام رو با هم جواب می دادی.

خیلی وقتا خوابت رو می بینم خیلی وقتا...همین چند شب پیش بازم خواب دیدم . دوستی مون خیلی جالب و خاطره انگیز بود ... معلوم می تونی  نامه های بچه ها رو به صورت کتاب در بیاری ؟ وای اگه دست به قلم خوبی داشتم یه رمان می  نوشتم به چه قشنگی...می شد قضیه بابا لنگ دراز...

  

 

ارسال در تاريخ یکشنبه ۱٢ دی ۱۳۸٩ توسط معلوم هنر دوست