چندین سال پبیش که کار نمایش کودک می کردم از نویسندگی تا کارگردانی و اشعار کودکانه گفتن، یه طرح داشتم در مورد یه "خر" که از خر بودن خودش اصلا راضی نبود ! این کار رو به طور کامل ننوشتم و همیشه در حد یه طرح باقی موند .حالام که هی به ملانصرالدین و خرش گیر دادم و یه جورایی دلم واسه خر ملا می سوزه ! یه چند وقتییه که هی می گم تو مجله یه کاری واسه خر ملا بکنم اما منصرف می شم اما امروز دیگه دل به دریا زدم می خوام درد دلای خر ملانصرالدین رو بنویسم و هر چند وقت ادامه اش بدم . امید وارم مقبول دوستان واقع بشه .

برگ هایی از خاطرات خر ملا نصرالدین

همش اسم ما خران بد در رفته و هی می گن ما چیزی نمی فهمیم ، یکی به من بگه این ملا چیزی می فهمه ؟

صبح جمعه ی هفته ی قبل ملا به زنش قول داده بود که حتما اونو ببره طرفای جاده چلوس تا یه هوایی بخورن . تا اینجاش که حرفی نیست و منم گفتم می رم او نجا و یه صفایی تو اون هوای خوش می کنم و کنار رودخونه یه مشت علف سالم می خورم . اما زهی خیال باطل ! صبح زودی ملا بدون در زدن اومد تو اتاقم من با لباس راحتی بودم آخه هوا گرم بود و منم کلافه ، فوری جمع و جورم کردم و تو دلم گفتم : بابا تو دستشویی می ری یه های و هویی می کنی درسته این جا طویله اس ولی یه سرفه بکن ، ناموس سرت نمی شه ؟ مگه می تونستم بهش بفهمونم ؟ طبق معمول همیشه ریختم تو دلم و فقط یه نیم عری کردم . ملا هی نازم داد و شروع کرد به زین کردن و خورجین گذاشتن رو پشتم . فهمیدم وقت رفتن به جاده چالوسه . از اتاق زدم بیرون اما وانتی ندیدم! آخه وقتی راه دوری می ریم ملا وانت می گیره و من پشت سوار می شم و اطراف رو نگاه می کنم تا به مقصد برسیم . اما این بار از ماشین خبری نبود ! زن ملا با زیر انداز و کاسه بشقاب و کلمن آب و... جلو اومد و گفت : آخه کی با خر رفته جاده چالوس تا ما دومی باشیم ؟

ملا در حالی که وسایل رو توی خورجین می ذاشت جواب داد : ملا بدون خرش دیگه هویت نداره اون با من نباشه کسی منو نمی شناسه !

خواستم به خودم افتخار کنم که فوری ملا زد تو پرم : هی خر ، حالا خودت رو نگیر اگه من نباشم حتی خرای دیگه م تورو تحویل نمی گیرن ، بهتره حواست باشه .

زنش گفت : لااقل یه وانت می گزفتی تا اون جا رو با ماشین بریم !

ملا با حرص گفت : یا باید پول ناهار تون رو بدم یا ماشینو دیگه، مگه دلت چلو کباب نمی خواد؟

من گیج و ویج بودم یعنی من باید اونا رو تا جاده چلوس ببرم ؟ تو این خیالات بودم که ملا جستی زد پرید پشتم و به خانوم گفت: بپر پشتم و محکم منو بگیر . زنش با اکراه پرید پشت شوهرش و ملا با پاهاش همچین کوبید به دو طرف شکمم که یه متر پریدم جلو ! تو دلم از همه دلخور شدم دروغ نگم چند تا فحش به ملا دادم البته در حد خاک بر سر و ذلیل بشی وگر نه حرفای زشت نمی زنم ! به خدا هم گفتم : ای کاش منو یه حیوون دیگه می آفریدی، اینهمه ظلم به جامعه ی خرا و هیچکس اینه خیالش نیست !

تواین خیال بودم که زن ملا گفتم : کی می رسیم ملا ؟ ملا یه نگه به ساعت موبایلش کرد و گفت : حالا ساعت شش صبحه احتمالا تا شش غروب می رسیم زود تر برسیم یه جای توپ کنار رودخونه گیرمون بیاد ! خدا کنه یه جای خوب هم واسه این زبون بسته پیدا کنم این قدر ماشین هست که جای پارک پیدا نمی شه !

چی بگم مث برج زهر مار فقط را ه می رفتم آی دلم می خواست این ملا نصرالدین و با زنش بکوبم وسط اتوبان کرج اما دلم نمی اومد . بارها سر سفره شون پوست هندونه و خربزه خورده بودیم و من نمی تونستم بی معرفتی بکنم . اصلا نامردی تو کار ما خرا نیست .درسته خریم ولی نامرد نیستیم !

خلا صه ما غروب رسیدیم جاده چالوس واقعا جا واسه من نبود، منو کنار یه 206 پارک کردن پارک که نه بستن به درخت. هر چی اطراف رو نگاه کردم دریغ از یه خر، همه پره ماشین بود . یه ماشین پشت 206 بود که یه عروسک خر پشت شیشه اش سر پا وایستاده بود ! هر وقت دلم تنگ می شد یه نگاه بهش می کردم تا حس کنم تنها نیستم !

بابا اون جا چه خبر بود دختر و پسر موج می زد ! اگه آدم بودم با تریپ قیافه ، کلی دوست دختر می گرفتم ! همه موبایل به دستم می گفتن و می خندیدن ...

این چیزا رو نگم بد آموزی داره و عذاب وجدان خری می گیرم . فقط بگم که شب مجبور شدیم اون جا بمونیم و فردا صبح زود دوباره به سمت تهران حرکت کنیم . همش تو راه برگشت تو دلم می گفتم :ای ملانصرالدین ، خدا یه روز خرت کنه تا ببینی چه سخته خر بودن ! یه جا منو نبرد که یه خانوم خر ببینم تا دلم وا شه، شاید بی وفایی یار رو فراموش کردم ... اشکام اجازه نمی ده دیگه بنویسم حالا تو اتاقم هستم و از زندگی کردن خری خسته ام ، آرزوی مرگ دارم ! یه خر نمی تونه آرزو داشته باشه ؟!

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٥ توسط معلوم هنر دوست