سلام دوستان

جاتون خيلي خالي بود بچه ها ، واقعا به اين سفر، سخت محتاج بودم ، مغزم بد جوري هنگ كرده بود. باور كنين تو جاي جاي سفرم به ياد همه تون بودم . مسير سفرمون اين جوري بود ، اول از تهران به قزوين رفتيم ( به ياد رضا اولادي بودم و آبجي مونتلا و مهرداد ) از اون جا به تاكستان رفتيم . بعد ابهر ، شب مونديم . يه دوست تو ابهر دارم كه بهش سر زدم و اونم كلي شرمنده مون كرد . من انگور خيلي دوست دارم دوستم برام انگور آورد هم خوردم هم بردم ! تا پايان سفر همراه مون بود ! شب ابهر مونديم و به پيشنهاد همون دوستم كه يه پا ماركوپولوست رفتيم به سمت غار " كتله خور " در نزديكي " خدابنده " ( گرماب " ). واي بچه ها جاتون به شدت خالي اگه بدونين چقدر زيبا بود. وحشتناك زيبا بود ، من از زيبايي غار اشكم سرازير شد... اگه مسير تون خورد حتما برين ، ببينين چه دنيايي زيبايي داره . بعد از اون جا به غار "علي صدر" رفتيم اون جام قشنگ بود . بيشتر زيبايي علي صدر به آبي بودنشه وگر نه كتله خور زيباتره ! بايد تماشا كنين تا خودتون مقايسه كنين . البته علي صدر هم يه شگفتي محسوب مي شه . به همدان نرفتيم اون جا رو بايد يه هفته فرصت بذاريم و قشنگ همه جا شو ببينيم. از علي صدر به سلطانيه رفتيم و گنبد سلطانيه رو از نزديك تما شا كرديم ، قشنگ بود و با ابهت . از راه زنجان به" ميانه" و" بستان آباد" رفتيم البته زياد نمونديم چون مي خواستيم شب به سرعين اردبيل برسيم . بستان آباد يه ديزي سنگي تو رگ زديم و روشن شديم آي صفا داشت . البته جاتون خالي . با اينكه تا نزديكي هاي تبريز رفته بوديم اما اون جا نرفتيم . تبريز رو هم بايد با فرصت بيشتري مي رفتيم تا حسابي به همه ي ديدني هاش سر بزنيم . شهر" مينا" و دوستاش ،" آيسان" ، "علي شوتي " و... شب به سرعين رسيديم و صبح سر شير و عسل سبلان و خودكشي ما ! خيلي خورديم مث آدماي عسل و سر شير نديده . البته من تا حالا نخورده بودم . خيلي خوشمزه بود . بعدش به آب گرم رفتيم و بيرون اومديم آش دوغ منتظرمون بود . زديم تو رگ و صفايي داشت . ديگه در سرعين كاري نداشتيم و بايد به اردبيل مي رفتم شهر "خاطره" با اون غصه هاي بزرگش . شهر خواهران " هاشمي " و ... اول از همه به مقبره ي" شيخ صفي الدين اردبيلي "رفتيم . اونجا قشنگ بود ولي بد جوري ضد حال خوردم ! يه خانوم راهنما طوطي وار يه چيزايي برامون تعريف كرد ، معلوم بود حفظ كرده چون كتابي مي گفت و مي رفت . روي ديوار نوشته شده بود :" عكاسي بدون فلاش "! خب بايد مي پرسيدم چرا و اين كار رو كردم و اونم برام توضيح داد كه نور فلاش نقاشي هاي ديواراي مقبره رو خراب مي كنه ، برام جالب بود منم فلاش دوربينم رو خاموش كردم و چند تايي عكس گرفتم . يه آقايي با خونواده اش عكس مي گرفت ولي با فلاش چند بار خواستم بهش بگم اما همون خانوم اومد اول به من گفت : با فلاش ؟ اون آقا گفت من بودم فلاش زدم و خانوم تذكر داد ديگه فلاش نزنه .يه جاي پرتي بود و ديد نداشت . بعد از عكاسي از اون جا اومديم نزديك راهنما ها تا از قبر خود شيخ عكس بگيريم . من واسه اينكه باطري زياد مصرف نشه دقايقي دوربين رو خاموش كردم وقتي دوباره روشن شد اتو مات رفت روي فلاش وقتي از خونواده عكس گرفتم همون دختر خانوم قد بلند راهنما با عصانيت اومد گفت : مگه نگفتم بدون فلاش عكس بگيرين ؟ منم شرمنده گفتم دوربينم رو خاموش رو شن كردم خودش رفت رو فلاش وگر نه خاموش كرده بودم . او با همون حال دوربين رو از م گرفت و گفت : موقع رفتن بهتون مي دم ! واي خدايا من در يه محيط فرهنگي رعايت قوانين اون جا رو نكردم و مورد مواخذه قرار گرفتم ؟ اعصابم بهم ريخت ، بايد يه جوري حاليش مي كردم . به همه مون بر خورد چون خونواده ي ما خيلي خيلي به اين چيزا اهميت و احترام مي ذارن . ديگه موندن جايز نبود موقع رفتن گفتم براش توضيح مي دم همين كار رو كردم گفتم : خانوم اگه قرار بود با فلا ش بگيريم اون ور كه از چشم شمام دور بود اين كا رو مي كرديم نه جلوي چشم شما ! اما با مقداري بي ادبي گفت : نه ديگه شما حرف مون رو گوش نكردين ديگه اين كار رو نكنين ... دوربين رو دستم داد و مشغول شوخي خنده با راهنمايان ديگه شد! يعني برو ديگه و منم اومدم بيرون . اعصابم بد جوري بهم ريخت همش مي گفتم اون فكر مي كنه من دروغ مي گم در صورتي كه اصلا اين جوري نبود . چندين بار خواستم دوباره برگردم و بهش بگم كه من چقدر آثار باستاني كشورم رو دوست دارم ، بگم كه چقدر جا ها رو رفتم و اصلا من چي كاره هستم و از اين جور چيزا . اما نرفتم حالا بد جوري ناراحتم بايد يه جوري بهش ثابت كنم كه در مورد من اشتباه مي كرد . به درياچه " شورابيل" هم رفتيم قشنگ بود كلي عكس گرفتيم . يه مجسمه بزرگ اسب داشت كه خيلي خوشم اومد . واي كه چقدر اسب دوست دارم ... بعد از اردبيل بايد سمت آستارا مي رفتيم . همين كار رو كرديم و غروب به سمت آستارا رفتيم تا مثلا بازار اون جا رو هم ببينيم . ناگهان اسم يه شهر رو ديدم "نمين" ! مي دونستم بايد تو استان اردبيل باشه اما نمي دونستم سر راه مون هست . به ياد " الهام " افتادم . يكي از بچه هاي جديد صفحه ي معلوم با اشتياق به سمت آستارا رفتيم تا نمين رو هم ببينيم . وقتي به نمين رسيديم ديديم از جاده دوره و نمي تونيم از نزديك تما شاش كنيم . به چراغا ش نگاه كردم و واسه الهام سلام فرستادم .... شب آستارا مونديم و صبح رفتيم بازار ، من تو يه فرصت رفتم كنا ر ساحل ، بارون مي باريد و دريا طوفاني بود . چه موجايي ، ناگهان يه آقايي يه فرغون اشغال آورد ريخت تو دريا ! واي خدايا اين چه كاريه ؟ باور نمي كردم . بايد مي رفتم باهاش حرف مي زدم همون موقع يكي از دوستام زنگ زد . بهش گفتم چي ديدم ولي هي مي گفت به تو چه ؟ تو چي كار داري ؟ دقايقي بعد اون نامرد يه فرغون ديگه آورد و به دريا ريخت .به دوستم گفتم ولي نذاشت . بد جوري ناراحتم بايد مي رفتم جلو و كلي حرف بارش مي كردم ، بايد به شهرداري خبر مي دادم كه اون آقاي به اصطلاح كاسب چي با دريا مي كنه .... بعد از آستارا به سمت فومن رفتيم تا بريم ماسوله اما بارون شديد مارو منصرف كرد . تو فومن به مجسمه ها سر زديم و زير بارون شديد با تموم مجسمه ها عكس گرفتيم . به صومعه سرا هم رفتيم به شهر "سحرm" ، " ستاره "، "متين " و... شهر بزرگ و قشنگي بود . بعد به رشت رفتيم بارون شديد مي باريد خيابون مث رودخونه شده بود . منم به ياد " بابك " ، "حسام" ، "k عاشق " ، " فاطيما " ، " مژگان " ، " جودي ابوت " و...بودم . سفر ما از رشت به سمت تهران منتهي شد در حالي كه دوست داشتم به شهراي ديگه برم به خصوص به رودسر ببينم كه " مريم ني لبك" و" آواي بي نوا" كجا هستن . سفر خيلي خوبي بود و جاتون واقعا خالي . اي كاش مي تونستم تو هر شهري سراغ دوستام برم ، اما قرار نيست من معلوم واقعي بشم من بايد معلوم نامعلوم باقي بمونم .

ارسال در تاريخ سه‌شنبه ٢۸ شهریور ۱۳۸٥ توسط معلوم هنر دوست