این شعر رو تازه  گفتم دلم خواست شمام بخونين . اميدوارم خوش تون بياد .

خزان بهاري !

كجاست بهار

 تا فروپاشي ارتش خزان را،

در قدم هاي تو ببيند؟

نگاه تو ،

به درختان پاييز خورده ي اين سامان ،

زندگي مي دهد،

و دستانت

نقاشي هاي زرد پاييزي را

بهار ي مي كند!

بهتر آن نيست دلتنگي هايت را

به همين باران پاييزي بسپاري

و بگذاري غم هايت را

 به دستان پر مهر دريا ببخشد؟

تو براي فردا هاي مهر و مهرباني آمده اي

بهتر آن است كه تنها به فردا انديشه كني

به باكره فردايي سبز !

نمي بيني سايه اي در باران شمالي ،

هي انتظار مي كشد و نام تورا مي گويد !؟

 

ارسال در تاريخ شنبه ۸ مهر ۱۳۸٥ توسط معلوم هنر دوست