می خواستم چیزی تو وبلاگم بنویسم  . حالا خونه ی داداشم هستم، در و دیوارای خونه از عکس فردین پره و  گفتم یکی از شعرایی رو که براش گفته بودم رو بذارم تو وبلاگ . البته اصلا قصد  ناراحت کردن شما رو ندارم اینجا تو خونه حضورش و خنده هاش موج می زنه . این شعر رو فردای روزی که فردین رفت گفتم . امیدوارم همیشه دل تون شاد باشه .

پروانه

 

 انگار تو،

از اهالی همین بودن های بی سبب نبودی

که چنین بی اعتنا

به اشک های ناگزیر استمداد رفتی .

پیش از تو ما مرگ پروانه ها را دیده بودیم

اما تو  حتی

شبیه ی پروانه های اردیبهشت هم نبودی  !

لبخند های سبز تو

زخم های قدیمی دلم را

التیام می بخشید

و به خاطرم می آورد که :

هنوز زندگی زیباست

و می توان امید را پس داشت.

آنجا که مسافر جاده های بی بازگشت شدی،

از پروانه ای شنیدم ،

تو فرشته بود ی فرشته !

انگار فرشته ها هم

به پاکی تو غبطه می خورند!

دیگر حوصله ای یرای بودن نیست

اما ما در انتظار

روزهای بی حضور تو

تکرار می کنیم

"امروز را و هنوز را " !

؛امروز را هنوز را َ؛ وامی از یک شعر احمد شاملوست در سوگ فروغ ...

ارسال در تاريخ چهارشنبه ۳ آبان ۱۳۸٥ توسط معلوم هنر دوست