۱

نا معلوم اما معلوم!

امرو ز که می خواستم وبلاگم رو آپ کنم چند موضوع کوتاه واسه طرح داشتم اما هی واژهایی می اومدن تو ذهنم و آزارم می دادن !

خیلی با خودم کلنجار رفتم که این احساس پاک رو ،  هدیه ای که به وسیله ایمیل به من رسیده رو تنها برای خودم نگه دارم و بایگانی کنم ، نشد. گفتم بذار یه بارم ما برا خودمان نوشابه وا کنیم ! البته خودمان که نه ، یکی دیگه به من لطف کرده پس منم سو استفاده کنم .

"نازنین" رو که می شناسین ، دوست ما که از آباده برا من و مجهول نامه می نویسه . می دونین که دستی تو قلم داره و خوبم می نویسه و من کاراش رو بارها چاپ کردم .دو تا مطلب قشنگ نوشته یکی واسه خواهرش "هیوا " و یکی هم واسه "معلوم هنر دوست "  . اول می خواستم تنها مطلبی که واسه هیوا نوشته رو کار کنم اما گفتم نه بهتره هر دو تا رو کار کنم . چنین کردم امیدوارم حمل به خود خواهی من نکنین . که در هر صورت نازنین خوب می نویسه و ربطی هم به من نداره .

من واسه اون بخشی که مربوط به منه از نازی تشکر می کنم و امیدوارم مرکب قلمش هیچ وقت خشک نشه . منو خیلی شرمنده کرد ما که قابل این حرفا نیستیم ...

 

برای خواهرم  عزیزم "هیوا "

دخترک گوشه ی اتاق کنار آیینه نشسته :   چقدر حرف توی دلم مانده ....دلم می خواهد داد بزنم..دلم می خواهد همه ی دلواپسیم را بریزم داخل همین آیینه ی مه آلود .این روزها چقدر محتاج داشتن یک دل پاکم!

  می خواهم بلند گریه کنم ،  دست هیوا روی شانه هایم می ماند،چقدر صبور رویاهای من بودی .

 چقدر سنگ صبور می شد برای دل نوشته هایم . روزی هزار بار برایش می خواندم ،چقدر حقیر بودند در برابر نگاه عمیق او ...  این خواهرم بود هیوا !

 همان که در فصل های زندگی اش  معنای خواستن را،  توانستن می دانست  . او  به پلک زدنی می خواست و به پلک زدنی داشت !

 هیوا صدایش می زدیم ،یعنی امید یعنی آرزو و چقدر میان همین اسم های مستعار گیر مان می انداختند.

 همیشه بین پائیز و زمستان در خانه ی ما دعوا بود ! این هیواست عاشق برف و باران  و  من بی طاقت شبنمی  و  زمستان های بی خواب بهار !
من
 و هیوا زاده ی دو فصلیم و چقدرابهت داشت هیوا.

   هیوا ، تو چقدر کم می آوری مقابل حرفهای من   و من که داد می زنم !
دلم
 می خواهد این گوشه ی اتاق  ،راز دار تر بود حتی آیینه ی شکسته ی خانه مان ، مخصوصا برای حرف دل من .
امروز
 شیشه ی پنجره اتاق شکست ، روسری هیوا را باد  برد ،  دستهای من هم خرده شیشه ها را لمس کرد.

هیوا سراغ  دلتنگی هایش را همیشه از من می گیرد می خواهم بنویسم نمی توانم  ،هیوا دروغ می گوید!
گاهی
 وقتها هم نمی تواند وقتی من می توانم او نمی تواند ،   دیگر سراغ روسری اش را از من نمی گیرد ،  دیگر سنگ صبور دل نوشته هایم نمی شود ، دیگر نگاه من هم نمی تواند گولش بزند !   همیشه صدای بلندش از دیوار های این اتاق می گذرد.


چقدر
 مثل کودکی خودم گریه می کرد،  دعوایمان که می شودچنگ می اندازد میان موهایم و من هم  و هر دو قهر می شویم تا تجربه ی یک آشتی دیگر .

.بیچاره امروز می روم چشم هایم را خیره می کنم توی چشمهایش و می گویم که غذا سوخت ، غذای امروزمان سوخت !  ظرفهای مان را نشسته صدایش را بلند می کند و تق تق تق ، چقدر صدای شستن ظرفها  بلند می شود.  کجای دنیا ظرف شستن این قدر صدا دارد؟ خانه ی ما ! و بعد می خندیم .
امروز
 هم مثل تمام روز های گذشته نیمرو می خوریم بی خیال لحظه هایی که...

های های  هیوا ، چقدر آرامی   ؟   این روزها بد جوری صدایت بلند نمی شود ! دارم شک می کنم  ،زیر لب می گویم شاید مریض باشد .

 امروز باران گرفته بود  ، هیوا مثل بختک در اتاق نشسته بود به باران فکر نمی کرد....وای هیوا ...دیگر نمی نویسمت چون دستهایم جان ندارد و نگاهم خط ها را به هم وصل می کند!   چقدر خاطرت را می خواهم خیلی دوستت دارم . 

 امروز باران می بارید سر تا پایمان پر گل شده بود خیس باران....من باید پیاده می آمدم چون او عاشق  باران است  ... لباسهایم خیس بود بعدش چه سرمایی که خوردم. من همیشه به خاطرشیطنت هایم سر کلاس باید باج می دادم ، به هیوا  باج می دادم  بیاید مدرسه و ضامن شود . بدبخت دل من که امروز گریه می کرد،  هیوا هم گریه می کرد و من از لابه لای آن پنجره ی شکسته ،  گریه اش را می شنیدم  و خنده ام می  گرفت. مگر هیوا هم گریه می کند؟ 

هر کاری کردم هر دوتا مطلب رو بفرستم نشد که نشد ! شاید سیستم با مطلب من مشکل داره ! در هر صورت فعلا مطلبی کا واسه هیوا بود رو مطالعه کردین ، امیدوارم بتونم مال خودم رو هم بفرستم.

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٥ آبان ۱۳۸٥ توسط معلوم هنر دوست