همیشه وقتی شعر سرودم تنها تحت تاثیر عوامل روحی و احساسی خودم نبود ، موارد زیاد بوده که تحت تاثیر زندگی دیگرون شعر گفتم . برا همین تو شعرام گاه یه چیز رو انکار کردم گاه اونو ستودم . چون از زبان بود . این شعر رو هم  یه سال قبل گفتم و همون موقع تو یاد داشت هام نوشتم  و شاید یادتون باشه . می دونین دوستان ، یکی از بازیگرای خانوم  سینما و تلویزیون از دوستای نزدیکه منه ، یه روز برام درد دل کرد . از زندگی از کار بازی ووو خیلی حالم بد شد ! غمیگن و افسرده قلم به دست گرفتم و این شعر خودش از را ههای دور اومد .

حالا هم یکی از بچه های صفحه  حال و روز خوبی نداره  ،روزگار بد جوری داره باهاش تا می کنه . البته شاید تا حدودی اطرافیانش اشتباه می کنن و اونو درک نمی کنن ، در حالی که خودش خیلی ماهه . این شعر رو غیر از اون دوست بازیگر ، به همین دوست معلومی خودم و به تموم بچه های صفحه تقدیم می کنم و امیدوارم همیشه مورد لطف  حضرت دوست واقع باشین .

نامه ای به خدا

امروز  نامه ای به خدا می نویسم

برایش از تو می گویم

بگذار همه چیز را بداند

می خواهم بگویم که تو را فراموش کرده !

می خواهم چشمانم را ببندم

و بگویم که تو چقدر غمگینی

شاید فردا که باران بارید

خدا بغض تو را گریه کرد،

 و تو پنجره اتاقت را به آسمان آبی گشودی !

 

 

 

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٥ توسط معلوم هنر دوست