گاهی وقتا که مغزم هنگ می کنه و احساس می کنم حرف تازه ای برا گفتن ندارم ، می رم سراغ یکی از شعرام و حالام همین کار رو کردم چون حس می کنم چیزی واسه گفتن ندارم !البته شاید همیشه حرفی نداشتم که مورد توجه تون قرار بگیره . اما حالا که خودمم می دونم حرفی ندارم پس باور کنین که حسابی تهی شدم . البته شاید از شدت فیلم دیدن باشه چون هر روز می رم جشنواره و فیلم می بینم . جاتون خالی بچه ها . به یاد همه تون هستم . راستی بچه های سرویس هنری دارن واسه مجله کلی زحمت می کشن امیدوارم مطالب هنری رو تو این هفته ها از دست ندین . از این هفته احتمالا یه سری از بچه های جدید به جمع ما اضافه می شن که من به همه شون خوش اومد می گم .

 

  شانه های تو

  

چقدر شبیه ی شب های بی شکیب منی

هنگامی که در آینه می نشینی

و روزهای گذشته ات را آه می کشی !

راستی ،

چقدر دنیای ما کوچک است

و درد های تو بزرگ !

پاره کن تقویم روزهای گذشته را

فروردین آرزوهایت را چه شده است !؟

نمی دانم چرا هیچکس به فکر امید های تو نیست ؟

به استواری شانه های تو،

 غبطه می خورم !

ارسال در تاريخ شنبه ۱٤ بهمن ۱۳۸٥ توسط معلوم هنر دوست