گفتگو با «معلوم هنردوست» نويسنده «يادداشت‌هاي يه آدم معلوم»:‏

 

من به شدت شبيه معلومم!

هر كسي با ظرف وجود خودش خدا رو دوست داره

 

يه چند نفري منو مي‌شناسن ولي بازم برام نامه‌ مي‌دن!

 

مقدمه اي بر مقدمه

وقتي آقاي هنر ( شجاعی ) پيشنهاد مصاحبه با منو مطرح كرد خب اولش زير بار نرفتم آخه حرف خاصي واسه گفتن نداشتم شما همه مي دونين من چه جور تفكري دارم چقدر درس خوندم و...

بعد وقتي قبول كردم گفتم پس استفاده از اين مصاحبه بايد انحصاري تو وبلاگ من باشه نه" گلبانگ هنر " ( وبلاگ خودش ) قبول كرد و حالا گفتگوي ما رو به طور كامل مي تونين بخونين . آخه تو مجله به خاطر كمبود جا مجبور شد بعضي از حرفا مون رو بي خيالش باشه . اميدوارم خوش تون بياد .

مثلاً مقدمه

وقتي صفحه «معلوم هنردوست» از 16 آذر ماه سال 1383 شروع به فعاليت كرد، هيچ گاه تصور نمي‌كرديم اين گونه پرطرفدار شود.‏

به گونه‌اي كه امروز يكي از صفحات پرنامه مجله محسوب مي‌گردد. وقتي به او پيشنهاد دادم تا به مجله جوانان بيايد و چنين صفحه‌اي را افتتاح كند، نگران بود، زيرا بيم داشت تا بچه‌هاي خواننده او را نپذيرند. به خصوص كه صفحه پرطرفداري چون مجهول در مجله حضور داشت.

اما سيل نامه‌هاي بچه‌ها به او و البته به من ثابت كرد كه معلوم در كارش موفق است. براي ويژه‌نامه نوروز امسال، پيشنهاد دادم تا مصاحبه‌اي با او داشته باشم. اول قبول نكرد، مي‌گفت حرف تازه‌اي براي گفتن ندارم. اما عاقبت قبول كرد. ماحصل گفتگوي چند ساعته ما را در ذيل مي‌خوانيد. اميدوارم مورد توجه‌تان قرار بگيرد.

 

مجيد شجاعي

 

* از اين كه مقابل تو نشستم و مي‌خوام باهات گفتگو كنم حس خوبي دارم، شايد اين جوري كمتر پيش اومده كه يه همكار مطبوعاتي به مناسبتي بنشينه جلو همكارش و باهاش مصاحبه كنه.‏

ـ مي‌خوام همين اول يه چيزي رو به بچه‌ها و دوستان گلم بگم و اون هم اينه كه فكر نكنين منم عددي هستم. آقاي هنر هميشه تو مجله با هنر منداي خوب مصاحبه كرده و از توي مصاحبه‌اش چيزاي خوبي بيرون اومده و شما استفاده بردين. اما حالا با من، اميدوارم حرفام نااميدتون نكنه. البته خودم بهتر مي‌دونم كه با يه عنوان «معلوم هنردوست» نمي‌شه قباي هنرمندي پوشيد.

* خب معلوم مي‌خوام از سؤالات تكراري شروع كنم، از تولد.

ـ شايد همه بدونن ولي خب مي‌گم، هشتم بهمن ماه سال فلان متولد شدم. هشت تا برادر و خواهريم، فرزند سوم خونواده هستم. تو دبيرستان ادبيات خوندم، سال 75 تو دانشگاه آزاد واحد تهران مركزي تئاتر قبول شدم.‏

* تو خونواده بچه ی شری هستی ؟

- اگه شر به معنای شیطنت باشه آره شری بودم و هستم و خواهم بود ! همه منو به شیطنت هام می شناسن !

*درس خون که بودی ؟

- تو رو خدا به قیافه م می خوره  درس خون باشم؟ شاگرد متوسطی بودم و به خصوص تو دبیرستان همش با تجدیدی قبول شدم ! چون درس نمی خوندم ، همش با اطلاعات کلاسی می رفتم امتحان می دادم .

* چه جوری دانشگاه قبول شدی ؟

- باور می کنی اصلا نخوندم ؟ همین جوری با اطلاعات عمومی رفتم سر جلسه و قبول شدم !

انگیزه ای واسه دانشگاه نداشتم ا این که یکی از دبیران دبیرستانی منو تشویق به ادامه تحصیل داد.

 

*تو دانشگاه به  چیزی که می خواستی رسیدی؟

- مي‌خواستم رشته كارگرداني بخونم اما گفتن يا ادبيات نمايشي يا بازيگري كه من بازيگري رو انتخاب كردم.

* پشيموني؟

ـ نه ولي خب كارگرداني يه چيز ديگه است. كارگردان نفر اول هر كاريه البته تو نمايش و فيلم، بازيگر از كارگردان دستور مي‌گيره ولي كارگردان فقط خود شه و انديشه‌اش.

مي‌خواي به حساب خودخواهي‌ام بذاري؟

* نه مگه من اين حرف روزدم؟

ـ يه جوري نگام كردي و منم اين حس به من دست داد.

* هر كسي بايه عشقي مي‌آد تو اين وادي.

ـ درسته من دلم مي‌خواد روايتگر دنياي خودم باشم نه دنياي ديگرون! بازيگر دنياي كارگردان رو به تصوير مي‌كشه اما كارگردان اون چيزي رو كه مي‌خواد مي‌سازه.

* چقدر تلاش كردي تا بهش برسي؟‏

ـ خودت مي‌دوني كه چقدر سخته، از بچه‌هاي همكلاسي‌مون چند نفر جذب كار شدن؟ شايد از تعداد انگشتاي دو دست‌مون بيشتر نشه.

* مي‌توني چند تاشونو اسم ببري؟

ـ مثلاً حميد گودرزي، برزو ارجمند، حامد بهداد، مجيد صالحي، اشكان خطيبي، بابك نوري، علي منصوري، ايليا منفرد (كه رفت تو كار موسيقي)، مهرداد شهسوار‌زاده (كه اونم خواننده بود و هست)، آزاده معيري فر (كه به جاي چرا حرف مي‌زد)، ليلا موسوي و چندتاي ديگه كه يادم نيست.

* البته بگم كه بعضي‌ها ترم بالايي بودن ولي كلاس‌شون با ما بود.

ـ آره همين كه تو گفتي، بعضي‌ها هم خيلي تو كلاس‌ها خوب بودن ولي پيدا شون نيست. يه آقا پسر قدبلندي بود كه تو كلاس استاد «پويان» خوب پانتوميم بازي مي‌كرد، يادته؟

* آره، كارش خوب بود.

ـ خبري ازش داري. تو فيلم يا سريالي هست؟

* نه حتي تو نمايش هم نديدمش، اجازه مي‌دي از بحث دور نشيم و معلوم رو داشته باشيم؟

ـ باشه موافقم، ببخش اگه از موضوع پرت شدم.

* علاقه به هنر از كجا شروع شد؟

ـ از دوران كودكي عاشق تلويزيون بودم، فيلم و سريال و كارتون فرقي نمي‌كرد. حاضر بودم چيزي نخورم ولي اجازه تلويزيون نگاه كردن رو داشته باشم.

* كارتون‌هاي مورد علاقه‌ات تو دوران كودكي و نوجووني چي بود؟

ـ «تنسي تاكسيدو»، «سندباد»، «پينوكيو» ، «پلنگ صورتي»، «يوگي و دوستان»، «گوريل انگوري» و...

* حالام كارتون نگاه مي‌كني؟

ـ حتماً، من عاشق كارتونم، اينم بگم از كارتون‌هاي خردسالان تا برنامه نوجوانان! بچگي‌ام رو هميشه در كنارم دارم و باهاش خيلي دوستم! ‏

‏* شده از بعضي كارتون‌ها بدت بياد؟

ـ بد كه نه ولي از بعضي كارتون‌ها حرص مي‌خورم. گاهي وقتا هست كه پلنگ صورتي هر كاري مي‌كنه بد مي‌آره، حالم گرفته مي‌شه. يا كارتون «مگ مگ» ـ كه اسمش رو نمي‌دونم ـ خيلي دلم مي‌خواد اون پرنده گرفتار بشه حتي يه بار.

* (هر دو مي‌خنديم) اين قدر برات مهمه؟

ـ خودت ديدي؟ بيچاره اون حيوون كه شبيه روباه يا گرگه، هر كاري مي‌كنه خودش آسيب مي‌بينه. به نظر من كارگردان بايد يه جورايي مزد تلاش اون روباه رو مي‌داد و پرنده به چنگش مي‌افتاد. اما اين جوري نمي‌شه يا من نديدم. خب اعصاب آدم از شكستاش به هم‌ مي‌ريزه.

* اولين بار كي كار نمايش كردي؟

ـ سوم راهنمايي تو كلاس به اتفاق يكي از دوستام نمايش بازي كرديم. بعد تو يه نمايشي كه در سطح مدرسه كار مي‌شد، بازي كردم. اما از اول دبيرستان همه چيز جدي‌تر شد. از همون موقع هم نمايشنامه مي‌نوشتم هم كارگرداني و بازي مي‌كردم. تو فعاليت‌هاي هنريم سه فيلم كوتاه هم ساختم.

* چند فيلم سينمايي هم بازي كردي نه؟

ـ اگه بشه گفت بازي، چون نقش‌ها كوتاه بود. تازه يه زماني نمايش‌هاي كودك هم كار كردم.

* می تونی اسامی شو بگی ؟

- تو هم آره ؟ بگم بعدش لو برم ، می خوای منو از مجله بیرون کنی همین جوری بگو .

* يادته بهت پيشنهاد دادم بياي و يه صفحه‌اي تو مجله در بياري؟

ـ آره دو سال و اندي پيش گفتي در مورد هنرمندا، يه جورايي پشت صحنه خوب و بد هنرمندا رو بنويسم. اما شبيه نوشته‌هاي مجهول نباشه.

* من تو ذهنم همون يه صفحه بود ولي خب خود به خود شد دو صفحه. راستي چرا سمت و سوي صفحه اين جوري شد؟ قرار بود فقط نوشته‌هات هنري باشه اما بعد تغيير كرد؟

ـ  من تقصیری ندارم ، بچه‌ها خودشون اين جوري خواستن، اتفاقاً از همون روزا سعي مي‌كردم از اون حدودي كه با هم به توافق رسيده بوديم، خارج نشم. اما اگه اين كار رو نمي‌كردم يه جور بي احترامي به بچه‌ها بود! من نتونستم چيزي رو كه مي‌خوام دنبال كنم و دقيقاً راهي رو رفتم كه خود بچه‌ها مي‌خواستن.

 

* بارها به من گفتي كه به كلمه «همراز» حساسيت داري چرا؟ ‏

ـ البته بعضي از بچه ها روي پاكت مي‌نويسن «معلوم (همراز)» يا بالاي نامه‌شون مي‌گن باسلام به همراز من!

همراز به معناي  همدلي و همزباني نه، منو با مسوول صفحه همراز اشتباه مي‌گيرن، من تحصيلات روان شناسي ندارم و به نظر من بي‌احترامي به استاد «شمس آوره» (مسوول بخش همراز مجله ) كه منو همراز خطاب كنن. من فقط دوست شون هستم.

* اما بچه‌ها مشكلات شون‌رو باهات درميون مي‌ذارن.

ـ من كتاب‌هاي روان‌شناسي رو درحد اطلاعات عمومي خوندم و البته تو دانشگاه بعضي از درس‌ها مون با روان‌شناسي ارتباط نزديكي داشت، اما  فقط مي‌تونم ادعا كنم كه خيلي با تجربه‌ام.

چون هميشه درگير مسايل دوستان و خونواده و اطرافيان بودم و هستم.

البته نه اين كه چيزي بدونم نه ولي خوب تجربه زيادي دارم. همیشه نتايج رفتارهاي ديگرون‌رو باكنجكاوي دنبال كردم و مي‌كنم. پي‌گيري زندگي ديگرون با كنجكاوي، مثل خوندن يه كتابه، رفتاراي خوب و بد آدما و پي‌آمد اونا هميشه برام جالب بود.         

اينا باعث مي‌شه بچه‌هارو خوب بفهمم و يه جورايي باهاشون همذات پنداري كنم.          

* فكر نمي‌كني صفحه‌ات خيلي پراز غم و غصه است، چرا كمتر سراغ طنز مي‌ري؟

ـ وقتي كسي تو نامه‌اش همش از مشكلات بزرگ زندگي‌اش مي‌نويسه و در سطر سطر نامه‌اش غم و غصه داره، من چه جوري با طنز بهش جواب بدم؟ البته گاهي شوخي مي‌كنم ولي خيلي كمرنگ كه طرف تصور نكنه غصه‌اش رو به بازي گرفتم. وقتي تويه نامه ‌اونقدر درد هست كه من اشكم در‌مي‌آد، چه جوري مي‌تونم موقع جواب نوشتن برا صاحب نامه، طنازي كنم و حرف‌هاي خنده‌دار بزنم؟                       

* گاهي وقتا حرفايي كه مي‌زني خيلي خصوصي مي‌شه.

ـ كم لطفي نكن، اين اتفاق تو جوابايي كه به بچه‌ها مي‌دم كمتر ديده مي‌شه واسه اين كه از همون اول گفتم طوري  بنويسم كه واسه  ديگرون هم خوندني باشه. اگه دقت كني بچه‌ها فقط جواب نامه‌هاي خود شون‌رو نمي‌خونن، حتي  جواب نامه‌هاي ديگرون هم بهشون انرژي مي‌‌ده و بهش توجه دارن. ‏

اما بعضي‌ها خودشون مي‌خوان كه طوري براشون بنويسم كه ديگرون ندونن. واسه اينه كه گاه جوابا خصوصي مي‌شه ولي اين اتفاق كم مي‌افته. من سعي مي‌كنم طوري بنويسم تا تموم دو صفحه واسه همه‌ي بچه‌ها خوندني باشه. البته كار سختيه و خوشبختانه تصور مي‌كنم موفق بودم چون بچه‌ها  این طورمي‌گن.         

* تو خودت آدم شوخ و شلوغي هستي واسه همين انتظار مي‌ره بيشتر بري سراغ اين نوع نوشتن. ‏

ـ البته گاهي وقتا اين كار رو مي‌كنم، شايد در آينده اگه عمري باقي بود، بيشتر اين كار رو كردم، البته اگه بچه‌ها دوست داشته باشن.

البته من معمولاً خنده‌هايي رو دوست دارم كه پشتش حرفي هم‌زده بشه. هر چيزي ننويسم كه صرفاً واسه خنديدن باشه، غير خنده به چيزي هم اشاره بشه.        

* خودت چه جور آدمي هستي، البته من که مي‌دونم ولي مي‌خوام واسه بچه‌ها بگي.              

ـ به قول تو شلوغم ديگه، تو هر جمعي باشم اگه خودموني بود كه خيلي حرف مي‌زنم، معمولاً ماجرايي‌رو كه تعريف مي‌كنم با آب و تاب مي‌گم و گاه اداي آدما رو هم در مي‌آرم!      

يكي از تفريحات من سركار گذاشتن دوستان و خونواده است! تماس تلفني مي‌گيرم و صدام رو تغيير مي‌دم، پيرزن، پيرمرد، بالهجه‌هاي مختلف، سركارشون مي‌ذارم و آخرش با صداي عادي‌ام حرف مي‌زنم، خوشم مي‌آد!    

* خوشت مي‌آد؟ ديگرون رو سركار مي‌ذاري بعد خوشت مي‌آد؟ ‏

ـ خب اونام كلي خوشحال مي‌شن، سعي مي‌كنن دفعه بعد مچگيري كنن اما بازم  نمي‌تونن. چيزاي بدي‌رو مطرح نمي‌كنم كه ناراحت بشن.                                  

* اونا از اين كه سركار شون مي‌ذاري دلخور نمي‌شن؟              

ـ من با همه دوستان  شوخي‌هاي زيادي مي‌كنم و بيشتر با خونواده، اما اول از همه سعي مي‌كنم براساس ظرفيت‌هاي طرف مقابل باشه. گاه اتفاق افتاده يه حرفي چيزي گفتم و طرف مقابلم رنجيده خاطر شده.

ازش معذرت خواستم و سعي كردم حد و حدود شوخي‌رو بيشتر مراعات كنم. به شدت از آدمايي بدم مي‌آد كه واسه خنديدن ديگرون، يكي‌رو دست مي اندازن و يه جورايي  شخصيت طرف رو لگدمال مي‌كنن.

يكي از فاميلاي همسن و سال من كه متأسفانه براثر سرطان مرحوم شد، وقتي بيمارستان بود مي‌رفتم ملاقاتش، ازم مي‌خواست بيشتر برم پيشش تا باهاش حرف بزنم و اون بخنده!

من براي بالا رفتن روحيه‌اش خيلي شوخي مي‌كردم و مي‌خنديديم.  باور می کنی ازم می خواست هر روز برم ملاقاتش ؟           

*تو بيشتر شوخ هستي يا جدي؟  

ـ اگه قراره آدم جدي باشم اون قدر با ابهت مي‌شم كه كسي جرأت تو گفتن به من رو پيدا نمي‌كنه! البته  اين آدم مغرور من نيستم ولي مقابل آدماي مغرور بايد غرور داشت، اگه افتاده باشي اونا خوش به حال شون مي‌شه.        

اما وقتي شوخم، همش خنده و حرفاي طنز و...

در كل بايد بگم كه هم با ديگرون خوب مي‌خندم واز ته دل شاد مي‌شم و هم بلدم با ديگرون خوب گريه كنم! اينم بگم استاد ارتباط برقرار كردن با بچه‌ها هستم. چند تا بچه بده من ببين چقدر خوب باهاشون بازي مي‌كنم. تقليد صداي حيوانات، شخصيت‌هاي كارتوني و.... باعث شده بتونم راحت با بچه‌ها دوست بشم.          

* آخرين بار كي گريه كردي؟   

ـ همين هفته پيش وقتي داشتم نامه «سلاخ آرزوها» رو مي‌خوندم، اون تو نامه از مرگ دوستش «ابراهيم» گفت و من اشكم دراومد...‏

* تو نوشته‌هات بارها خوندم كه گفتي زنگ خونه‌ها رومي‌زدين و فرار مي‌كردين، آخرين باركي زنگ خونه‌اي رو زدين؟

ـ همين ديروز؟

* واقعاً ديروز زنگ خونه‌اي رو زدي؟

ـ آره مگه چيه خيلي عاديه!‏

* عاديه؟ واقعاً برات عاديه؟ بعد چي شد فرار كردي؟

ـ نه چرا فرار كنم؟

* چي كار كردي؟ ‏

ـ هيچ چي گفتن: «كيه؟» گفتم: «منم واكن!» و در واشد منم رفتم تو خونه مون! (خنده هر دو)

*اين قدر جدي گفتي كه فكر كردم زنگ زدي و فرار كردي.

ـ راستش اگه بازم همون دوستاي قديمي دور هم باشيم، شايد حالام همين كار رو  بكنيم. بعضي شيطنت‌ها، دختر و پسر نمي‌شناسه و اين زدن زنگ و فرار كردن هم يكي از اوناست.                   

* فكر مي‌كني كسايي كه برات نامه‌مي‌دن، اگه يه روز تو رو از نزديك ببينن، بازم اين كار رو بكنن؟ حس شون عوض نمي‌شه؟

ـ شايد ديگه برام نامه‌ندن، چون بعضي‌ها منو زن تصور مي‌كنن و بعضي‌ها مرد. مهران، عسل، اطلس، نويد، جواد، مهتاب، سحر و... اسامي هستن كه بچه‌ها برام انتخاب كردن. ‏

خودتم مي‌دوني، يه چند نفري منو مي‌شناسن و بازم برام نامه‌مي‌دن و حس شون عوض نشده، اما اين جوري بچه‌ها راحت‌تر مي‌تونن با من حرف بزنن. ‏

*خودت از اين كار همش بايد پنهان باشي حرصت نمي‌گيره؟

ـ راستش‌رو بگم چرا، گاهي وقتا دلم مي‌خواد از لباس معلوم بيرون بيام و خودم باشم. اما بعد مي‌گم هي يواش، داري هنگ مي‌كني؟        

*تو زندگي شخصي‌ات مث معلومي؛ صبور و با احساس؟         

ـ من خودم به شدت شبيه معلومم صبور و با احساس (اگه تعريف محسوب نشه) البته گاهي وقتا به بعضي چيز ا حساسم و ممكنه عصباني هم بشم اما خب كمتر عصباني مي‌شم مگر دلايل كافي واسه كارم داشته باشم.      

* شده مشكلي برات پيش‌بياد و از معلوم كمك بگيري؟

ـ  معلوم رو يه شخصي ديگه تصور نمي‌كنم چون خيلي خيلي به هم نزديك هستيم. اون جوري نيست كه مثلاً بيام مجله و عینک خودم‌رو بذارم كنار و با عینک معلوم دنيارو ببينم.

البته شده گاهي كاري بكنم بعد به خودم بگم اگه معلوم بودي چي كار مي‌كردي؟ گاهي احساس مي‌كنم كه معلوم داره چيزايي به من مي‌گه!‏

‏*‌ تو به حرفاش گوش مي‌كني؟

ـ آره اون سعي مي‌كنه خيلي به من كمك كنه.

*‌ ممكنه بگي در هفته چقدر وقتت رو واسه دو صفحه معلوم مي‌ذاري؟

ـ به طور متوسطه سه روز در هفته وقتم رو مي‌ذارم برا صفحات معلوم! يه روز واسه بازكردن نامه ها و نوشتن بخش بچه‌ها نامه‌هاتون رسيد و دو روز واسه خوندن و پاسخ به نامه‌ها.

* ‌ سه روز برا دو صفحه مجله زياد نيست؟

ـ خب خودت كه مي‌بيني، بچه‌ها نامه‌هاي طولاني مي‌دن و من بايد كامل بخونم بعد براشون بنويسم. كار راحتي هم نيست كه مثلاً 20 صفحه نامه رو بخوني بعد بخواي تو چند خط بهش جواب بدي. تازه طوري باشه كه هم خود اون طرف راضي باشه و هم ديگرون با خوندنش چیزی دستگیرشون بشه.

*‌ گاهي وقتا زمزمه‌هاي رفتن سر مي‌كني چرا؟ خسته شدي؟

ـ نه خسته نشدم، اتفاقاً هر وقت از كاراي ديگه خسته مي‌شم و حال خوبي ندارم، سراغ نامه‌هاي بچه‌ها می رم، وقتی مي‌خونم انرژي مي‌گيرم! اما صفحه‌ام از اول تا حالا فراز و فرود زيادي داشته. شايد يه روزي سياست‌هاي اجرايي مجله به گونه‌اي بشه كه من نتونم خودم رو با اون وفق بدم. يا ممكنه احساس كنم به وادي تكرار افتادم و حرف تازه‌‌اي واسه گفتن ندارم و بچه‌ها ديگه منو نمي‌خوان، نمي‌ذارم برام بازي خداحافظي بذارن ، به شيوه فوتباليست‌ها كفش‌هارو آويزون مي‌كنم و مي‌رم.‏

يا يه روز ممكنه سياست‌هاي فرهنگي مجله طوري بشه كه ديگه جايي براي من نباشه.

*‌ اگه يه روز فيلمساز شدي، دوست نداري در مورد بچه‌ها ی معلوم فيلم‌بسازي؟

ـ حتماً اتفاقاً بهش فكر مي كنم كه چه جوري يه فيلمنامه در مورد بچه‌ها و معلوم بنويسم. اون جا دیگه خودم رو لو می دم .

*‌ بدون اين كه فكر كني چند تا اسم بچه‌ها رو مي‌توني از بر بگي؟

ـ خيلي‌ها رو مي‌تونم بگم شايد بيش از 100 نفر رو به راحتي بگم.

*‌ واقعاً؟

ـ مي‌خواي امتحان كنی؟

*‌ نه مي‌دونم مي‌توني، سؤالم رو اين جوري تغییر می دم، اسامی چند نفري كه حالا پيداشون نيست و دلت مي‌خواد برات نامه بدن رو بگو، يادت هست؟

ـ چرا نيست، ياس خوشبو ـ چالوس، كه نمي‌دونم چي‌كار مي‌كنه و كجاست، بارون بهاري ـ مشهد كه خدا كنه ازم دلخور نباشه، كوروش كرمي ـ شيراز كه گفته بود گاهي نامه‌اي مي‌ده ولي نداد، علي شوتي ـ تبريز كه خبر ندارم كاراش به كجا رسيده، ني‌ني از راه دور  كه اميدوارم روزگار سبزي داشته باشه، مايكل بزافسكي ـ بجستان كه اصلاً ناپديد شد، جوجه اردك زشت ـ فريدن كنار كه هشتم بهمني يه ولي تو بهمن‌ماه يه خط برام ننوشت، سحر ‏M‏ ـ صومعه‌سرا احتمالاً  طبق معمول همش با بچه های مدرسه  تو اردوست، ستاره ‏B‏ ـ صومعه‌سرا با اون خط قشنگش و ... مي‌تونم بازم بگم، كافيه؟‏

‏*‌ آره، اينا ديگه برات نامه نمي‌دن؟

ـ نه البته فكر نكنم ازم دلخور باشن احتمالاً گرفتاري‌هاشون زياده. اميدوارم هرجا هستن سلامت باشن.

*‌ شده از دست بچه‌ها ناراحت بشي؟

ـ ناراحت كه نه، گاهي بچه‌ها تو نامه‌هاشون منو محكوم به پارتي بازي مي‌كنن، يا اين كه فكر مي‌كنن من فقط به قديمي‌ها توجه دارم يا تنها به جديدي‌ها. ما بين اين حرف‌ها گاه از روي ناراحتي هر چي دل‌شون مي‌خواد مي‌گن و من چون مي‌دونم اشتباه مي‌كنن صبورانه بهشون جواب مي‌دم.

*‌ اگه بهت بگن تنها همين هفته مي‌توني بنويسي چي‌كار مي‌كني؟

ـ خب غصه‌ام مي‌گيره، ولي با بچه‌ها خداحافظي مي‌كنم و براشون آرزوهاي خوب خوب خواهم داشت.

* تا حالا تو رو به چند نفر نسبت دادن؟

ـ خيلي جالبه، مريم احمدي، رضا باقري‌نژاد، شهره باقري‌نژاد، خودت (مجيد شجاعي)، كامران نجف‌زاده، سيروس گنجوي، محمدولي سهرابي، علي عراقي و...‏

*‌ تو صفحات مجله برات مهمه يا وبلاگي كه به نام معلوم داري؟

ـ حتماً مجله، جالبه بگم كه من تو وبلاگم مي‌گم كه بچه‌ها بيان مجله‌رو بخونن. وبلاگ به نوعي مكمل صفحه مجله است اما مهم‌تر از اين جا نيست. مگه همه‌ بچه‌هاي صفحه معلوم كامپيوتر دارن كه برن اينترنت؟

ضمن اين كه نامه نوشتن و نامه‌خوندن حس خيلي قشنگي  داره كه ايميل و آف گذاشتن نداره. همه بچه‌ها تو نامه نوشتن راحت‌ترن، حتي اونايي كه خيلي اهل اينترنت هستن.‏

‏*‌ خودت چقدر اهل اينترنت هستي؟

ـ شايد روزي نيم ساعت، گاه دو روز به دو روز مي‌رم و به وبلاگم و به وبلاگ بچه‌ها سر مي‌زنم. هيچ وقت تو زندگي به چيزي وابستگي خاص نداشتم، اينترنت گاه بدجوري اعتياد مي‌آره. متاسفانه بعضي از دوستان اين جوري‌اند و گاه به بن‌بست اينترنتي مي‌رسن و احساس مي‌كنن كه بايد ازش فراركنن!

*‌ اهل چت كردن هستي؟

ـ چون اينترنت كم مي‌رم پس  زیاد اهل چت كردن هم نيستم. البته گاهي كه آفام رو چك مي كنم، بچه‌ها هستن و سلام و عليكي مي‌كنيم ولي اون جوري كه برم تو چت روم‌هاي مختلف اصلاً خوشم نمي‌آد. اگه كسي بياد و من اونو نشناسم و از بچه‌هاي مجله نباشن، باهاش حرف نمي‌زنم!

*‌چرا؟

ـ خب حرف خاصي واسه گفتن ندارم و فرصت اين رو هم ندارم حرفي واسه طرح كردن پيدا كنم. ولي اگه بچه‌هاي مجله باشن، گاه سؤال مي‌پرسن. مثلاً به نامه‌ام جواب دادي؟

نامه‌ام رسيد؟ اين هفته مجله درمي‌آد؟ چرا صفحه نداشتي و...

*‌ با اين واژه‌ها يه جمله بساز: فيل، معلوم، چكش، مجهول، ميخ!

ـ مي‌خواي دعواي منو مجهول رو ببيني؟ خيلي دوست داري بگم: معلوم سوار فيل شد و با چكش ميخ رو زد به سر مجهول نه؟ ولي نااميدت مي‌كنم و اين جوري مي‌گم: «مجهول اون چكش و ميخ رو بده مي‌خوام اين فيل رو به ديوار آويزون كنم!"

*پس معلومش کو ؟

- این حرف رو معلوم زد دیگه ضمیر پنهانه !

*‌ (خنده دو نفرمون) ميونه‌ات با مجهول چه جوريه؟

ـ خوبه و مشكلي نداريم و در واقع دوست هستيم، اتفاقاً قراره يه ناهار بريم خونه‌شون، اگه سركارمون نذاره.

*‌ اگه بخواي از توي تموم بچه‌هايي كه برات نامه مي‌دن يكي رو دوست داشته باشي اون كيه؟

ـ عجب سؤال سختي، تا حالا فكر نكردم ولي مي‌دونم هيچ وقت چنين كسي پيدا نمي‌شه چون من همه بچه‌ها رو دوست دارم. ضمن اين كه نمي‌شه چند تا اسم رديف كرد، حكايت هر گلي يه بويي داره هست. من كوچيك همه‌شون هستم و همه رو دوست دارم .

*‌ يه مورد خاص تو زندگي بچه‌ها نيست كه بخواي اشاره كني؟

ـ هر كدوم از بچه ها يه كتاب هستن كه زندگي‌شون پر از چيزاي تلخ و شيرينه. بعضي‌ها تلخي‌هاشون بيشتره و بعضي‌ها شيريني‌هاشون.

ولي يكي از بچه‌ها تحصيلاتش در حد كلاساي نهضت سوادآموزيه اما مجله جوانان مي‌خونه و برام نامه مي‌ده! خيلي براش احترام قايلم،‌خيلي سختكوشه، و حتي دلش مي‌خواد دانشگاه هم بره و به درسش ادامه بده!

*‌ از ملانصرالدين و خرش چه خبر؟

ـ خدمت‌تون سلام دارن! (خنده)

*‌ كدوم برام سلام داره؟

ـ هم ملانصرالدين و هم خرش! مشكلي كه نداري؟

نه، چرا مشكل داشته باشم. راستي

*كجا‌ها هستن؟

ـ همين دور و برا، زياد دور نيستن!

* چرا اين قدر به ملانصرالدين و خرش گير مي‌دي؟

ـ از بچگي خيلي به حكايات ملانصرالدين علاقه داشتم تا اين كه چندين سال پيش اون جوك رو گفتم و شد وردزبونم. «يه روز ملانصرالدين با خرش رفت وسط رودخونه ...» تو جمع‌هايي مي‌گفتم كه همه در حال جوك گفتن و خنده بودن و اين برا خودش باعث خنده مي‌شد. چون همه منتظر ادامه‌اش بودن.‏

‏* تازگي يه چيز ديگه‌رو هم ازت شنيدم.

ـ آره مي‌گم: اون جوكه رو شنيدي؟ طرف با تعجب مي‌گه نه كدوم جوك؟ مي‌گم: منم نشنيدم هر وقت شنيدي برا منم تعريف كن!‏

‏* اگه تو يه روز خواننده مجله بودي و معلومي تو مجله مطلب مي‌نوشت، براش نامه مي‌نوشتي؟‏

ـ شايد، مي‌دوني چيه من از اول دبيرستان شروع كردم به نوشتن و هميشه غمها و شادي‌هامو برا خودم مي‌نوشتم. اگه مي‌ديدم تو يه مجله‌اي كسي حرفايي مي‌زنه كه از جنس حرفاي منه، خب حتماً براش نامه مي‌نوشتم.‏

‏* اهل دوست گرفتن و جمع‌هاي دوستانه هستي؟‏

ـ خيلي شديد، من دوستاي زيادي دارم و خيلي خيلي هم به بعضي‌هاشون افتخار مي‌كنم.‏

ـ هنرمندن؟

ـ نه اكثرشون تو وادي ديگه هستن. البته بعضي‌ها هنرمندن ولي خب بيشترشون يا فرهنگي هستن يا كارمند ادارات ديگهو یا بیکار.‏

من خيلي به دوستي‌ها اهميت مي‌دم و خدارو شكر دوستاي خوبي داشته و دارم. چندين ساله كه دوست جديد نگرفتم، چون دوست واقعي گرفتن مسؤوليت مي‌آره و معتقدم نگه داشتن دوست سخته، بهتره به همون دوستاي قديمي‌ام توجه كنم.‏

‏* پس بچه‌هاي معلوم چي هستن، دوست نيستن؟

ـ جنس اين نوع دوستي‌ها فرق مي‌كنه، اين دوستي‌ها بيشتر روحاني و يه جور خاص و پيچيده‌ست كه شايد خيلي‌ها درك نكنن. اما دوستان قديمي‌ام ازم انتظار دارن به سينما و تئاتر ببرم‌شون، باهاشون گردش برم، تو شادي و غم‌هاشون حضور فيزيكي داشته باشم. منظورم از اين جنس دوست بود وگرنه كلي دوست تازه دارم و داره به تعدادشون هم اضافه مي‌شه.‏

‏* مي‌تونم نظرت رو راجع به عشق بپرسم؟

ـ عشق يه واژه‌ي خيلي عجيبيه كه اين روزا بدجوري تو دهن همه افتاده! البته منظورم عشق به معناي عامشه نه عشق خاص. عشقي كه بشر به خداوندگارش داره از يه جنس ديگه‌ست.‏

ـ هركسي با ظرف وجود خودش خدارو دوست داره، حالا يكي بهش مي‌گه عشق، يكي هم اسمش رو دوست داشتن مي‌ذاره.

تو عشق آدمي با معبود من هميشه به ياد شعر مولانا مي‌افتم:‏

‏«ديد موسي يك شباني را به راه / كو همي‌گفتا خدا واي اله / تو كجايي تا شوم من چاكرت / چارقت دوزم كنم شانه سرت /...»

‏* نوع ديگه عشق چيه؟

ـ اين نوع عشق رو خدا در وجود آدمي گذاشته و كسايي كه عشق زميني‌رو انكار مي‌كنن، خودشون‌رو گول مي‌زنن! عشق يكي از بزرگترين اتفاقات دل آدمي‌ست. خدا انسان عاشق‌رو دوست داره و بهش توجه خاص داره و حتي عاشق واقعي‌رو به فرشته‌هاش نشون مي‌ده!‏

معتقدم خدا خودشم عاشق بود و گرنه جهان هستي رو به وجود نمي‌آورد تا عاقبت انسان‌رو خلق كنه و همه چيز رو در اختيارش قرار بده!‏

 

‏* عشقي كه بعضي‌ جوونا باهاش درگيرن چي؟

ـ خب بعضي از اين عشق‌هاي قشنگ منتهي به پيوندهاي قشنگ هم مي‌شه. البته اگه عشق‌ها واقعي باشن، نه عشق‌هاي دم‌دستي كه صبح طرف عاشق مي‌شه و شب فراموش مي‌كنه.‏

‏* اگه يه روز دوباره متولد بشي، دوست داري همين راه رو بياي و به اين جا برسي؟‏

ـ (مكث مي‌كند آهي مي‌كشد) روزاي سخت تو زندگي‌ام كم نداشتم اگه قراره دوباره همون‌ها تكرار بشن نه، ولي اگه بتونم مسيرم را تغيير بدم و از راه‌هاي بهتري به اين جا برسم، حتماً تكرارش مي‌كنم. البته در اون صورت حالا ديگه يه فيلمساز مي‌شدم چون راه درست‌تري رو انتخاب كرده بودم تا به آرزوم برسم.‏

* غیر از هنر سینما و نمایش چه نری رو دوست داری ؟

- موسیقی ، بد جوری دوستش دارم .

*ساز هم می زنی ؟

- نه ولی شنونده خوبی هستم البته بلدم سوت بزنم !

* خوانندگان مورد علاقه ات کیا هستن ؟

- تعدادشون زیاده چون همه موسیقی اصیل گوش می کنم و هم پاپ از استاد شجریان گرفته تا افتخاری و ناظری و داریوش  اقبالی ، سیاووش قمیشی ، ابراهیم حامدی و ...

‏* مي‌خوام با يه جمله مصاحبه‌رو تموم كنيم.

ـ يه جمله‌ي تكراري دارم ولي خيلي جامع و كامله و دوست دارم اونو بگم. «آرزو مي‌كنم تموم بچه‌ها به آرزوهاشون برسن!» انسان بدون آرزو و اميد، چه جوري زندگي‌ مي‌كنه؟ خيلي سخت مي‌شه...‏ * يه خاطره از روزاي معلوم بودن بگو.‏

ـ يكي از بچه‌هاي صفحه متأسفانه از خونه فرار كرده بود و تو روابط عمومي مجله مي‌گفت مي‌خوام معلوم‌رو ببينم، مي‌گفت اگه اونو ببينم مي‌رم خونه‌مون. منم با بقيه همكارا كنارش بوديم و سعي مي‌كرديم متقاعدش كنيم برگرده.‏

بعد كه مجبور شدم، خودم‌رو بهش معرفي كنم باور نكرد، چشاش يه جوري شده بود. مي‌گفت خودتي؟ بعد وقتي به نامه‌هاش اشاره كردم باورم كرد. حالام برام نامه مي‌ده.‏

خاطرات زياده، اشكايي كه با خوندن نامه‌ها سرازير مي‌شه و خنده‌هايي كه لحظات شادي رو برام به ارمغان مي‌آره.

 

‏* از مصاحبه راضي  هستي؟

ـ چيزايي رو كه مي‌شد گفت رو پرسيدي و منم گفتم، اميدوارم به درد بچه‌ها خورده باشه. اگه خوش‌شون نيومد كه ديگه به بزرگي‌شون ببخشن.

ارسال در تاريخ پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٥ توسط معلوم هنر دوست