اگه خری پیتزا نخورده باشه ...

امروز  حالم خیلی خوبه  می دونین چرا ؟ جاتون خالی نباشه یه بغل سیر یونجه زدم تو رگ و حالا خیلی کیفم کوکه پیش پای شما چند تا عرعرم کردم و از ملا نصرالدین عزیزم  ممنون شدم بابت توجه ی خاصی که به من داره !

باور کنین تو این دوره زمونه وقتی آدما وقت نمی کنن ماه به ماه یه دست به ماشین شون بکشن و شیشه شون رو تمیز کنن ، همین ملای عزیز هر روز برام کاه و یونجه می ذاره تازه واسه این که عقده ای نشم هفته ای یه بار برام پیتزا می خره !

خب دوره زمونه فرق کرده  - روم به دیوار بلا نسبت شما – اگه یه خری پیتزا نخورده باشه  یعنی چیزی از خریت خودش نمی دونه ! این که چیزی نیست نسکافه و قهوه هم خوردم اما نمی دونم فرق بین این دو تا چیه ! یه روز با ملا رفته بودم دربند ، چه خبر بود مث مور و ملخ آدما ریخته بودن . جو اون قدر خراب بود که ملا نصرالدین عزیز من مجبور شد جلو یه راننده ماکسیما کم نیاره ! طرف  وقتی می خواست از بغل مون رد بشه یه تیکه خیلی نا جور بار ملانصرالدین کرد . اجازه دارم بگم ؟ خیلی ببخشین خیلی معذرت ( خدایا منو ببخش )  به ملا نصرالدین گفت : خیلی خری !

و رد شد .

 با خودم گفتم حالا ملا منو چار نعل می کنه تا برم بگیرمش اما نه اون تبسمی کرد و گفت : بی شعور نمی دونه من سوار خرم نه خود خر ! این قدر چشاش مشکل داره که منو با خرم تشخیص نمی ده !

تو دلم افتخار کردم که سوارم ملانصرالدین باهوش و با سخاوته . وقتی رسیدیم دربند از قضا طرف رو دیدیم تو یه کافی شاپ ، منو برد بغل ماشین اون آقا پارک کرد و رفت نشست روی تخت کنار جوی آب .

یه جوونی اومدگفت: چی میل دارین ؟

ملا گفت: چی دارین ؟

طرفگفت : نسکافه ، قهوه، کافه گلاسه ، بوکاجینورز یه همچین چیزایی و خیلی چیزای دیگه .

 ملا گفت: همون اولی رو بده  و دومی رو هم بیار واسه خرم !

اون راننده همینجوری مات و مبهوت مونده بود چی بگه . خلاصه این شد که منم یه چیزایی خوردم و کلی کلاسم رفت بالا .

حالا بی صبرانه منتظر منتظر اینم که یه کامپیوتر برام بخره ، قولش رو بهم داد احتما لا تو جشن تولدم می خره . اون وقت می تونم با دوستام چت کنم . وای چه صفایی ، حتما یه وبلاگ می زنم تا دیگه  واسه نوشتن خاطراتم منت این معلوم هنر دوست رو نکشم !

اگه کامپیوتر داشته باشم دیگه آخر کلاسم یه جایی تو همین طویله جاش می دم . اون وقت اگه یه موبایل هم  داشته باشم و اس ام اس بتونم بزنم دیگه از خدا چیزی نمی خوام .

البته ملانصرالدین می گه از این لوس بازیها خوشم نمیاد آخه خودشم موبایل نداره !

ما خرا اگه این جور آرزو ها رو نداشته باشیم ، گوشه ی طویله می پوسیم و کسی خبر دار نمی شه . ببخشین بازم حس خوش صدایی اومده سراغم و با اجازه تو ن می خوام چند تا عرعر بلند بکشم ممکنه گوش تون رو بگیرین چون شاید تا حالا صدای خوب نشیده باشین و یهو بخوره تو ذوق تون . باید سرم رو از طویله ببرم بیرون تا همسایه ها هم استفاده ببرن ...

ارسال در تاريخ جمعه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٦ توسط معلوم هنر دوست