وقتی باز یگر شدم !

اون روز رو نمی تونم فراموش کنم ، یه روزی که حس می کردم دارم به آرزوهام نزدیک می شم، نزدیک نه   به آرزوهام رسیده بودم ! گفتن" مسعود خان کیمیایی " واسه فیلم جدیدش احتیاج به چند تا بازیگر نا آشنا داره . بازیگرایی که در عین بازیگر بودن چهره سینمایی لو رفته ای نداشته باشن . منظورش اکبند و صفر کلیو متر بود ، بازیگری که تازه از پلاستیک در آورده باشنش . البته همش می گفتن با این وجود طرف باید بازیگر هم باشه .

من که تو بازیگری تحصیلات دانشگاهی هم داشتم  ، بدون هیچ غمی می تونستم برم و با سری بلند بگم : سلام این جا دفتر آقای کیمیاییه ؟

همین کار رو کردم و یه روز گرم تابستونی رفتم به دفتر مسعود کیمیایی ، کارگردانی که هر بازیگری رو پذیرفته و همین که از جلو دوربینش رد شده ، همه واسه فیلم هاشون  تو هوا قاپیندنش !

مث " محمد رضا فروتن " به خاطر بازی تو  فیلم های "مرسدس " و " فریاد" استاد  ، " میترا حجار " تو فیلم فریاد ، " هدیه تهرانی " بعد از فیلم " سلطان " ووو

اینا رو می دونستم و اگه استاد منو قبول می کرد یعنی رفته بودم تو عالم سینما و حالا حالاها می موندم .

وقتی داشتم از پله ها ی دفتر می رفتم بالا ، تو دلم به یاد همه تون بودم ، با خودم گفتم ای قدر این بچه ها برام دعا کردن که عاقبت خدا یه فرصت بهم داد تا خودم رو محک بزنم .همون جا رو پله ها به خودم قول دادم اگه تو عالم سینما عددی شدم همیشه به یاد دوستای خودم باشم . بچه هایی که بدون دیدن من برام کلی دعا کردن ، دوستانی که آخر معرفت بودن و...

پله ها بد جوری تیز بود و من هر چی بالا می رفتم به طبقه چهارم نمی رسیدم ، فاصله پله ها هم زیاد بود ، باید پاهات رو خیلی  بلند می کردی تا به پله بعدی برسی . ساختمون دفتر مسعود خان هم مث فیلم هاش بود ، یه جورایی هویت داشت و انگاری از دل تاریخ اومده بودن !

بالاخره به طبقه چهارم رسیدم ، پشت در اتاقی ایستادم که از توش سر و صدا می اومد ، از لای در بوی تند سیگار رو حس می کردم . با خودم گفتم باید نفسی تازه کنم ، اگه همین جوری برم ضایع می شم . چند تا نفس عمیق کشیدم ، اما به جای هوای تازه بوی سیگار و بوی نم ساختمون رفت تو ریه هام و زود به سرفه افتادم . سرفه های من باعث شد در اتاق باز بشه و یه آقایی بیاد ببینه چی شده . اون قدر سرفه می کردم که نمی تونستم به نگاه پرسشگر او جوابی بدم . بیچاره رفت یه لیوان آب آورد و به زور چند قطره ای از گلوم پایین رفت و بهتر شدم . تا نفسم بالا اومد با هر جون کندنی بود گفتم : اومدم برا تست .

رفتم تو، چه خبر بود ، چندین بازیگر معروف اون جا بودن . بازیگر معروف بیشتر آثار مسعود خان رو

هم دیدم : " فرامرز قریبیان "  .

دلم می خواست یه امضا ازش بگیرم بعد به خودم گفتم : هی هی حواست کجاست تو اومدی بازیگر بشی نه امضا بگیری .

زود آماده شدم تا تست بازیگری بدم .  قبل از این که به خودم بیام و برنامه ریزی داشته باشم که جلو آقا مسعود چی بازی کنم ، یهوگفتن بفرمایین !

وقتی  وارد اتاق شدم قلبم داشت از تو سینه ام می زد بیرون ، صداش رو به وضوح می شنیدم ، مث مرغی که سرش رو بریده باشن خودش رو به در و دیوار می کوبید و از ترس این که مباد صداش رو کسی بشنوه سلام کردم و کیمیایی در حالی که از زیر عینک سرتاپای منو زیر نظر داشت سری تکون داد . دلم می خواست زود روی صندلی بشینم  تا لرزش پاهام معلوم نشه اما چیزی نگفت . یه نفر پشت دوربین هندی کم از همون اول داشت فیلم می گرفت . به یاد دعاهای شما افتادم گفتم بچه ها با انرژی که به من دادن آبدیده شدم . نیروم رو جمع کردم و گفتم : می تونم بشینم استاد ؟

با سر اجازه داد و من نشستم و قدری آرامش پیدا کردم .  من تنها خودم نبودم ، من نماینده همه دوستام بودم  و باید موفق می شدم .

استاد گفت : قبلا بازی کردی ؟

منم در حالی که  سعی می کردم شمرده و خوب جواب بدم  گفتم : دانشگاه آزاد اسلامی تهران مرکزی بازیگری خوندم ، استاد سمندریان ، ابراهیمیان ،استادمحمود ، دامون و ...

حرفم رو قطع کرد : با سمندریانم کار کردی ؟

گفتم  : بله و ته دلم خوشحالم شدم چون استاد سمندریان واقعا آدم بزرگی تو وادی هنر بود .

دوباره گفت : یه تیکه بازی کن .

گفتم : چی استاد ؟

اونم در حالی که یه اشاره به کسی کرد گفت : هر چی دوست داری .

بلند شدم ، قریبیانم اومد تو و کنارش نشست ، حتما اومده بود بازی منو ببینه .

یهو با انرژی تموم شروع کردم به بازی، نقش  یکی از شخصیت های نمایش هایی که قبلا بازی کرده بودم :

" وای ... وای به اینم می گن زندگی ؟ خاک تو سرم ؟ اگه همون بچگی  زیر چرخای  کامیون قراضه رضا دست دراز  له می شدم که بهتر بود تا بیام برم بشم حسابدار یه مرغداری تا از صبح خروس خون  تا بوق سگ قدا قدا ک مرغا رو موقع تخم گذاشتن بشنوم ...

یهو صداش اومد که گفت : آفرین قشنگ بود ، اسب سواری بلدی ؟

از دهنم در رفت که : بله بلدم .

اما بلد نبودم اسب رو دوست داشتم اما نمی تونستم سوارش بشم .

یه نیگاه به قریبیان کرد اونم لبخندی زد .

استاد گفت : آدرس کاملت رو بده به بچه ها یه فیلمنامه هم بگیر و بخون فردا عصری بیا تا در مورد نقشت حرف بزنیم ، تا فردا فیلمنامه رو بخونیا ؟

تند گفتم : چشم استاد .

وقتی از اتاق می اومدم بیرون باورم نمی شد ، خدایا شکرت من تو تست قبول شده بودم اونم تست بازیگری کی ؟ استاد کیمیایی . آدرس و تلفن و موبایل و همه چی رو دادم و فیلمنامه رو گرفتم زدم بیرون . تا اومدم از در بیرون فوری فیلمنامه رو باز کردم و شروع کردم به خوندن . چند بار به اسم استاد خیره شدم ، خدایا خواب می دیدم ؟

صفحه اول فیلمنامه اسامی شخصیت ها اومده بود و می گفتم کدومش قسمت من می شه ؟ آهسته از پله ها پایین می رفتم و می خوندم . یه بار احساس کردم پام رو یه جایی گذاشتم که پله نیست ، نمی دونم چی شد فقط احساس کردم مث یه توپ از اون بالا در حا ل قل خوردنم و همین جوری سر و صورتم به پله ها می خوره . فریاد بلند شد ، با دستم دنبال جایی بودم تا بهش  چنگ بندازم و از سقوط نجات پیدا کنم . یهو دستم به جایی خورد با یه فریاد محکم گرفتمش و بعد خودم رو کشیدم تا از پرت شدن رها بشم .

یهومامانم گفت : لنگ ظهره نمی خوای بیدار شی ؟ چت شده چرا هی داد و هوار راه انداختی ؟ درسته جمعه اس سر کار نمیری اما قرار نیست همین جوری تا ظهر بخوابی ...

حرفای مامان رو نمی شنیدم ، خدایا چرا ، چرا باید همه اینا تو خواب باشه ؟ نه نه من نمی خوام قبول کنم ، می خوام دوباره بخوابم تا فردا برم دفتر استاد ، می خواد بهم نقش بده .

پتو رو کشیدم سرم تا شاید دوباره خوابم ببره !

ارسال در تاريخ جمعه ٢٢ تیر ۱۳۸٦ توسط معلوم هنر دوست