حکایت يه شعر قديمي  

اون موقعي كه دبيرستاني بودم ، شعر و داستان مي دادم مجلات و روزنامه ها تا به نامم چاپ بشه .

امروز داشتم به ياداشت هاي قديمي ام نگاهي مي كردم ، هنگامي كه سال چهارم دبيرستان بودم يه دوبيتي سرودم و همون موقع دادم روزنامه و جالبه كه چاپ شد و كلي انژري گرفتم ، نمي دونين چه حالي داشت ، خيلي  خوش به حالم شد .

بعضي از بچه ها تو نامه هاشون برام مي نويسن كه وقتي جواب نامه شون رو مي بينن ، خيلي خوشحال مي شن . بعضي ها اون قدر حس خوبي پيدا مي كنن كه من به خودم شك مي كنم و از خودم مي پرسم مگه چه چيزي     تو جواب نامه شون  نوشتم ؟

 نمي دونم شايد جنس شادي شون مث شادي من در اون موقع بود . وقتي منم برا صفحات شعر و داستان مجلات نامه مي دادم و اسمم رو مي ديدم يا شعر و داستانم چاپ مي شد كلي ذوق مي كردم .

احساس مي كردم وظيفه ام سنگين تر شده و بايد بيشتر مطالعه كنم  تا كاراي بهتري بنويسم  يادش بخير ....

اما دوبيتي كه اون موقع چاپ شد  :

 خوش آن روزي كه دل را غم نباشد

در او فرياد يك ماتم نباشد  

بگوش كس نيايد ناله ي درد

سبد هاي محبت كم نباشد !

 

ارسال در تاريخ شنبه ٧ مهر ۱۳۸٦ توسط معلوم هنر دوست