سلام دوستان                          <?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

          

شاید تجربه ی تلخ از دست دادن عزیزان تون  رو داشته باشین  حتما می دونین که چقدر سخته ، خیلی زیاد.  منم قبلا این تجربه ی تلخ رو داشتم اما تازگی یه اتفاق جدید برام افتاده. فردین کوچولو رو می شناسین دیگه ،شب جمعه (۱۵/۴/۸۵)حدود ساعت 12 شب واسه همیشه رفت به جاده های سبز خدایی ، رفت تا دیگه مجبور نباشه مث ما این دنیا رو تحمل کنه . حالم خیلی بارونیه واقعا سخته یه فرشته ی بی گناه و معصوم به خاطر بی احتیاطی یه راننده ی کامیون این جوری پرپر بشه .

می خوام از همه تون تشکر کنم واسه خاطر همدردی تون  واسه نوشته هاتون و به خاطر دعا های سبزی که واسه فردین کردین . دکترا گفتن بچه باید همون دو روز اول می رفت به خاطر دعاها 50 روززنده مونده.  قربون دلای سبز تون برم همیشه سلامت باشین وامیدوارم غم نبینین.

 عکسش رو ببینین ، وقتی باهاش بازی می کردم این جوری می خندیدو نگام می کرد.  همه ی بچه ها  فرشته های پاک خدا هستن ...  

 

/ 10 نظر / 8 بازدید
مسعود پوريا

معلوم عزيز! رفتن فردين کوچولو رو از صميم قلب بهت تسليت ميگم...با ديدن عکسش و معصوميتی که تو صورت خندونش هست هوای دل من هم بارونی شده... ما رو شريک غم خودت بدون...

بچه مثبت

دلم به مهر تو يكدم غم زمانه نداشت كه اين پرنده ي خوش نغمه در پناه تو بود بلور اشك به چشمم شكست وقت وداع كه اولين غم من آخرين نگاه تو بود..... امروز اشکو به چشمام هدیه کردی و حالم و دگرگون...... از دست دادن یه عزیز اونقدر سخته که گاهی کلمات در بیانش قاصرند...... امیدوارم آخرین غمت باشه ... بهت تسلیت می گم ....

شنل قرمزی

معلوم عزيز: من واقعا نميدونم که چی بايد بگم.....توی اينجور مواقع کلمات اصلا به ياری ما نميان.....همه کم مياريماما تسليت من و هم با چشای بارونی پذيرا باش.....واقعا اين عکس عکس يه فرشته ست......اميدوارم آخرين غم باشهميدونم که ميدونی که من درکت ميکنم

عسل

سلام عزيزم...سلام دوست خوبم...يک عمری توی مجله بچه ها هی ميگفتن و هی دلداريشون ميدادی..حالا٬ توی اين شرايط انگاری فراموش کردم که چه طوری ميشه به کسی دلداری داد...اونم وقتی که عزيزی کنارت نيست...بغض داره خفه ام ميکنه ولی بهت بهش اجازه نميده که بشکنه!!!معلوم...فقط ميتونم بگم متاسفم...نه برای اون فرشته کوچولو...برای تو و خونواده ی اون فرشته!!!

دختر خورشيد

به خودم ميگم ای کاش اونجا بودم تا شايد ميتونست عين يک دوست بهت دلداری بدم...ولی عزيزم...اون رفت پيش مهربونی که من و تو در حسرت ديدارشيم...که من و تو هر روز به يادشيم...اون فرشته کوچولو برگشت به جايی که متعلق به اونجا بود...اين دنيای کوچيک با مردم بدش برای يک فرشته اصلا جای خوبی نيست!!!باور کن!!!

دختر خورشيد

عزيزم... تو که فراموش نکردی مرگ پايان کبوتر نيست...؟! ميدونم که معلوم هميشه مهربونم خيلی مقاومتر از اين حرفهاست....تو به حکمت خدا اعتقاد داری مگه نه؟! نميخوام اگه يک ذره هم اروم گرفتی دوباره با حرفام هوای چشماتو بارونی کنم...منو ببخش اگه بلد نيستم دلداری بدم....زبونم قاصر و کلمات هم محدود!!!مراقب خودت باش عزيز دل...

رحمان

من خيلی کم گريه برا عزيزام ميکنم ولی نميدونم چرا تو رو برادر خودم حس ميکنم امروز وقتی عکسشو ديدم ...........

بجستان بويز

سلام ممنونم از اينکه به ما سر زدی ميشه خودتو معرفی کنی و در زمن به شما تسليت می گم

شکوفه (شوکولات)

سلام معلوم عزیزم من خیلی وقته که مجله شما رو میخونم و لی الان اولین باری هست که به وبلاگ شما سر میزنم که با خبر خیلی دردناکی روبرو شدم خیلی ناراحت شدم و واقعا متاسفم می دونم که دلداری های ما هیچ سودی به حال شما نداره ولی با این حال انسانیت حکم میکنه که بهتون تسلیت بگم امیدوارم منو تو جمع خودتون بپذیرین

رويا

من تو وبلاگ مجهول تسليت گفتم نمي دونستم وبلاگ داري بازم تسليت ميگم غم دوستام غم منه خيلي وقته مجله رو ميخونم دلم ميخواد نامه بدم ولي نميدونم چرا قسمتت نيشه خط زيباي منو ببيني دنياي ديگري هم براي زيستن هست