حكايت منو ملانصرالدين<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

يه روز ملانصرالدين با خرش رفت وسط رودخونه ...

اين  جمله رو خودم ساختم و سالهاست كه واسه دوستان و فاميل به جاي  يه جوك جديد تعريف مي كنم . شايد ديگه اعصاب ندارن اينو بشنون يا بخونن!

 تازگي يه اتفاقي افتاد راستش به يكي از دوستان همين جوري  گفتم : يه روز ملا نصرالدين با خرش رفت وسط رودخونه و گفت : عجب آب سردي !

به دوستم گفتم از اين هفته تو يادداشت هام ملا نصرالدين رو مي آرم  .  بعد يه تصميم بزرگتر گرفتم اينكه شمام نظرتون رو بدين يعني ابتداي جوك يا لطيفه از من ، ادامه اش با شما، موافقين؟ اصلا شايد همين رو مسابقه گذاشتم و با نظر بچه ها  سه تا  لطيفه رو انتخاب كرديم و يه هورا براشون كشيديم ، نظرتون چيه؟

حسم مي گه حتما استقبا ل مي كنين ، پس از همين حالا شروع كنين نظر بدين تا نظراتون رو توي وبلاگ بذارم .

يه روز ملانصرالدين با خرش رفت وسط رودخونه ...

   حالا  اجازه هست منم شركت كنم؟

 يه روز ملانصرالدين با خرش  رفت وسط رودخونه و زود برگشت و گفت : بابا ولم كن ديگه عجب گرفتاري شديم از دست اين معلوم نا معلوم !

/ 10 نظر / 9 بازدید
asal

سلام معلوم جون...راستش حرف زياد دارم که بهت بگم....عجالتا هيچی به اين ذهنم نه تنها نميرسه بلکه ياريم هم نميکنه!!!فعلا فقط بايد بگم اندازه ی يه دنيا که کمه...اندازه ی اون کهکشون خودمون ازت ممنونم به خاطر حضورت...کلی ذوق کردم!! با نظرت هم موافقم...بايد روش کار کنم!!! هميشه شاد٬ عاشق و آگاه باشی معلوم نازنين....يا حق...

asal

راستی کل وبلاگت رو اعم از صفحه ی اصلی تا کل آرشيوت رو خوندم...خيلی قشنگ بود...راستی چه شعر قشنگی گفتی!!!اين تراوشات ذهنی هميشه قشنگتر از اونايی ميشن که به زور ميخوای بياريشون رو کاغذ...تو در کجای روزها و ساعتها بودی....وقتی من عابر پس کوچه های تنهايی بودم...قشنگ بود..خيلی....

دختر خورشيد

ااا....من يادم رفت با اسم توي مجله كامنتاي قبلي رو بذارم...راستي ميدونستي من اين جوك تورو براي همه تعريف ميكنم؟!بعد همچين بهم نگاه ميكنن كه انگاري يه مسئله ي سخت بهشون دادم كه نميدونن راه حلش چيه!!!!

بچه مثبت

اين چه حرف زشتيه که زدی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اصلا ازت توقع نداشتم

معلوم

بچه مثبت عزيز ممکنه بگی ازم چه توقعی نداشتی ؟ يه نمه گيج شدم شوخيه يا جدی؟ لطفا زودی روشنم کن .

شنل قرمزی

گفت:من هنوز تو فکرم اين معلوم بيسواد چه جوری وبلاگ مينويسه!!!!! شوخی بوداااا....ناراحن نشی بيای به بابام بگی

بچه مثبت

کاملا جديه منظورم همون سيگاره اگه به نظرت توی وبلاگم مراجعه کنی می فهمی تا اطلاع ثانوی ديگه به وبلاگت نمی يام

بجستان بويز

سلام ببخشيد اره ريحانه خانم يکی از اعضا گروهه ميشه شما هم خودتو معرفی کنی تا ما هم شما رو بشناسيم

رويا

سلام معلوم گل و عزيز من اولين باره ميام وبلاگت اگه هرا نكشي دلم ميگيره ها وبلاگت قشنگه به به ميبينم من نيستم ولي همه هستن ولي چطور ممكنه؟چون من خودم جاي همه هستم اونوقت نباشم و باشم؟چي گفتم اصلا چي شد كي چي فهميد ؟دستش بالا

رويا

امروز مرا به لبخندي مهمان كن شايد كه تا فردا مرا مهلتي نباشد(اين في البداهه به ذهنم رسيد شايد شما جايي مثل اينو خونده باشين نميدونم ولي من جايي نخوندم يه جورايي تو ذهنم بود يه جورايي برام آشنا بود)