خواستگار

چند وقت پیش  بابام یواشکی به مامانم چیزی گفت ! از نگاشون به من حدس زدم چی باید باشه ، از حرفایی که اکثر مامان ها دوست دارن در باره دختر رسیده شون بشنون .

بعدش مامانم با شادی اومد طرف من و گفت : می دونی عزیزم قراره برات یه خواستگار بیاد! ...

بدون مقدمه گفتم : نه نه مامان حرفش رو نزن می خوام درس بخونم !

مامان گفت : بذار بگم کیه آخه .

چشام رو بستم و گفتم : هر کی باشه فرقی نمی کنه ، می خوام درس بخونم !

بابام که صدای ما رو شنیده بود بلند گفت : چیکارش داری زن ، دخترم می خواد فعلا درس بخونه اذیتش نکن .

مامان چشم غره ای به من رفت و دیگه ادامه نداد . دلم می خواست بازم اصرار کنه و منم با خجالت بگم باشه قدمش رو چشم ،  اما اون حرفی نزد و رفت ! بد جوری دپرس شدم به خصوص وقتی فهمیدم قرار بود خونواده همکار بابام  آقای مهرانی برا پسرشون  کامران بیان خواستگار من ،  زدم تو سرم ! آخه دانشجوی ترم آخر پزشکی بود و منم دوستش داشتم !

بعد از اون ناز و افاده ای که کردم ،هر خواستگاری در خونه مون رو می زنه ، بابا و مامانم می گن : دخترمون می خواد درس بخونه !

وای خدا چه جوری به اینا بگم یه غلطی کردم پشیمونم ؟ تو روخدا  خواسنگارانم رو فراری ندین ... خدایا چیکار کنم ؟ دوست دارم عروس بشم ...

/ 11 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رویا

[قهقهه] کار درست همینه .مجردی رو عشقه[نیشخند]

منا

[خجالت] برا منم فراری ندید لدفن

بهار

عجب ضد حالي خورده دختر بيچاره [ناراحت] انشا... همه كسايي كه دوست دارن عروس بشن به آرزشون برسن تا مثل اين دختر حسرت به دل نمونن !!!!! [قهقهه]

اسکارلت اوهارا

دختر بیچاره . اگه زود نجنبه باید خودشو ترشی بندازه [نیشخند]

ثمین

بابامامانادیگه زیادازدل بچه هاشون خبرندارن.مگه نمی دونن دخترهزارتانازوادادرمی یاره؟!!!![خجالت].بابامامانای قدیم خوب می دونن. اماالآن کم شده[ناراحت]

زهرا

معلوم دارم میمیرم[گریه]

shahin

سلام معلوم عزیز دلم واسه دختره سوخت یعنی از دست شمام کاری براش برنمیاد [متفکر]از همینجا به والدین این طفلی اطلاع رسانی کنید خوب [گریه]

عسل بانو

وای منم میخوام[چشمک]

عاطی

:دی اصلا زمان ناز کردن گذشته:دی باید همون موقع که مامان و بابا پچ پچ می کنن! آمادگیمونو اعلام کنیم!:دی! والاااااااااااااااااا :گل

SaRa

معلووووووم من از اولشم میدونستم تو دختری :دی :ایکس